اوبونتو|ubuntu
عیدی از مطهره گرفتم و هنوز نرسیده بودیم، صبح شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم، هی فکر کردیم رسیدیم ولی
و درست لحظهای که دیگه ناامید شده بودم از رسیدن، رسیدیم🦦😂.
اول صبحانه خوردیم، بعد رفتیم یه سالن و اونجا کلی برامون حرف زدن و در مورد این اردو کلی توضیح دادن که قراره چطوری برگزار بشه و با مسئولین بیشتر آشنا شدیم و رفتیم نماز خوندیم و بعد هم فکر کنم وقت ناهار بود. ناهار خوردیم و رفتیم اتاقهامون، با هم اتاقیامون آشنا شدیم، من حموم رفتم یه کم استراحت کردیم و راهی حرم شدیم.
به حرم که رسیدیم اول رفتیم چایخونه با بچهها، بستنی بهمون دادن، خوردیم و قرار شد بریم صحن انقلاب و گوهرشاد.
اوبونتو|ubuntu
-
دقیقا همینجا همون طور که نیت کرده بودم اول شروع کردم به زنگ زدن به کسایی که ازشون خداحافظی کرده بودم و قرار شده بود وقتی رفتم حرم بهشون زنگ بزنم.
قرار بود هرچی دل تنگشون میخواد بگن و هرموقع دوست داشتن تلفن رو قطع کنن🦋🩹.
اوبونتو|ubuntu
آقای مجری، ایتا نمیذاره از سفرم بگم😔
آقای مجری، چرا ایتا باز منو نمیندازه بیرون؟😂
اوبونتو|ubuntu
دقیقا همینجا همون طور که نیت کرده بودم اول شروع کردم به زنگ زدن به کسایی که ازشون خداحافظی کرده بود
این کار یه کم طول کشید اما واقعا پر از حس خوب شده بودم و نوبت، نوبتِ زیارت خودم شده بود که با یه حال خوب همراه شد واقعا✨.
یه چند ساعتی حرم بودیم و بعد یه کم زودتر از زمانی که باید برمیگشتیم با فاطمه اومدیم بیرون که هم اون یه کم خرید کنه و هم من واسه باباحاجی نقل بگیرم.
-نمیدونم چرا ولی اول اصلا قصد خرید نداشتم اما بار دومی که قرار بود بریم حرم از فاطمه خواسته بودم که اول بریم خرید، من واسه بچهها یه چیزی بخرم و بعد بریم زیارت🦦🤌🏼.
روز بعد همهش تو خود اردوگاه بودیم و کلاس داشتیم و این وسط تایم استراحت و نماز و اینا هم بود.
و خب با بچههای اتاقمون بیشتر آشنا شدیم. البته که سه تاشون بچههای کلاس خودمون بودن و با هم دوست بودیم و با اون چهارتا بیشتر آشنا شدیم و بچههای باحالی بودن🦋.
دلم برای بچهها تنگ شده🤌🏼..
روز سوم کلاس داشتیم باز. صبح تا اذان ظهر کلاس بودیم. ناهار خوردیم. استراحت کردیم و آماده شدیم که برای بار دوم و بار آخر بریم حرم🥲✨..