روز بعد همهش تو خود اردوگاه بودیم و کلاس داشتیم و این وسط تایم استراحت و نماز و اینا هم بود.
و خب با بچههای اتاقمون بیشتر آشنا شدیم. البته که سه تاشون بچههای کلاس خودمون بودن و با هم دوست بودیم و با اون چهارتا بیشتر آشنا شدیم و بچههای باحالی بودن🦋.
دلم برای بچهها تنگ شده🤌🏼..
روز سوم کلاس داشتیم باز. صبح تا اذان ظهر کلاس بودیم. ناهار خوردیم. استراحت کردیم و آماده شدیم که برای بار دوم و بار آخر بریم حرم🥲✨..
هر دوباری که رفتیم حرم، موقع خوبی بود و یه مناسبتی، عیدی چیزی بود. بار اول عید غدیر و بار دوم تولد امام موسی کاظم:)🤍
تو حرم هرچی به لحظهی خداحافظی نزدیکتر میشدیم، همهچی سختتر میشد.
و واقعا خداحافظی همیشه سخته و اینجور جایی سختتر.
روز آخر، روز اختتامیه بود و از صبح کلی برنامه داشتن.
و آقای رحیمپور ازغدی هم حتی حضور داشتن و برامون حرف زدن.
کلا روز آخر خیلی همهچی شلوغ پلوغ بود و خیلی سریع گذشت همهچی.
اوبونتو|ubuntu
روز آخر، روز اختتامیه بود و از صبح کلی برنامه داشتن. و آقای رحیمپور ازغدی هم حتی حضور داشتن و برامو
حتی برگشت هم خیلی سریعتر بود نسبت رفتنمون که همهچی کش میومد🥲🤌🏼