اوبونتو|ubuntu
-
به دیدهبانی که رسیدیم اول بیرون وایساده بودیم، استاد مشغول حرف زدن بود با محیطبانها ما هم کم و بیش گوش میدادیم؛
بعد به خاطر اینکه چندتا از بچهها شماره یک داشتن رفتیم تو سوییتی که مال دیدهبانی بود. با این دلیل وارد شدیم اما تا یخچال و کابینتها رو بررسی کردیم😔😂.
بعد آب اونجا یخ بوداااا. یخ.
ولی ویو قشنگی داشتن. بعد خیلی مرتب بود اونجا🤌🏼.
اوبونتو|ubuntu
به دیدهبانی که رسیدیم اول بیرون وایساده بودیم، استاد مشغول حرف زدن بود با محیطبانها ما هم کم و بی
بعد ما تو دیدهبانی در اصل منتظر استاد جانورشناسیمون هم بودیم، که اومدن با یه بندهخدایی هم اومدن که فکر کنم مال صدا و سیمای یزد بود.
-حالا فکر کنم نگفته بودم بهتون که استادمون الان، سرپرست اداره حفاظت محیطزیست یکی از شهرستانهای یزده
و من جدی بهشون افتخار میکنم.🐞
خلاصه که استاد که اومدن حرکت کردیم باز، واسه تو دل کوهها رفتن😂.(هیچ جملهی بهتری پیدا نکردندم)
باز با دوربین کل و بز دیدیم، کلی حرف زدن، سوال پرسیدیم، چیز میز یادگرفتیم، بعضیهاشون ناراحت کننده بود، برنامههاشون امیدوار کننده بود و در کل خوب.☁️
اوبونتو|ubuntu
بعد ما تو دیدهبانی در اصل منتظر استاد جانورشناسیمون هم بودیم، که اومدن با یه بندهخدایی هم اومدن ک
آهان اون آقاهه هم با چندتا از بچهها مصاحبه کرد و با استادا و بعد از استاد جانورشناسی و اون آقا خداحافظی کردیم و با استاد همین درسمون رفتیم جلوتر، خیلی جلوتر.🦧⛰
بدون اینکه بفهمیم کلی راه رفته بودیم، و برای برگشت حسابی بچهها خسته شده بودن. بعد ماشین محیطبانی وایساد که استاد اگه دوست دارن سوار شن و استاد نپذیرفتن به جاش ما پریدیم عقب ماشین و اینقدر کیف داد که نگم براتون>>
واقعا هیچوقت یادم نمیره.😂☁️