خلاصه که استاد که اومدن حرکت کردیم باز، واسه تو دل کوهها رفتن😂.(هیچ جملهی بهتری پیدا نکردندم)
باز با دوربین کل و بز دیدیم، کلی حرف زدن، سوال پرسیدیم، چیز میز یادگرفتیم، بعضیهاشون ناراحت کننده بود، برنامههاشون امیدوار کننده بود و در کل خوب.☁️
اوبونتو|ubuntu
بعد ما تو دیدهبانی در اصل منتظر استاد جانورشناسیمون هم بودیم، که اومدن با یه بندهخدایی هم اومدن ک
آهان اون آقاهه هم با چندتا از بچهها مصاحبه کرد و با استادا و بعد از استاد جانورشناسی و اون آقا خداحافظی کردیم و با استاد همین درسمون رفتیم جلوتر، خیلی جلوتر.🦧⛰
بدون اینکه بفهمیم کلی راه رفته بودیم، و برای برگشت حسابی بچهها خسته شده بودن. بعد ماشین محیطبانی وایساد که استاد اگه دوست دارن سوار شن و استاد نپذیرفتن به جاش ما پریدیم عقب ماشین و اینقدر کیف داد که نگم براتون>>
واقعا هیچوقت یادم نمیره.😂☁️
یه تصمیمی که گرفتم اینه که قرار شده تو این بازدیدها، یه چندتا نمونه کوچولو از گونههای گیاهیش واسه خودم جمع کنم، اونا که خیلی خوشگلن و خشک شدهشون خوشگلتر و با اینا یه دسته گل درست کنم، از اولین بازدید دانشجوییم نمونه دارم و این یکی. هرچند خیلی عجیب بعضی از گیاههاش خوشگل بودن اما چون وسیلهای چیزی نبرده بودم نتونستم به جز دوتا نمونه چیزی بردارم.
حالا انشالله واسه بعدیهااا🦦..
وقتی که برگشتیم محیطبانی چای خوردیم و حالا نوبت چی بود؟ نوبت ظرف شستن بود.
اینقدر آبش یخ بود، هیچکس دلش نمیخواست ظرف بشوره. بعد من واسه آب کشیدن داوطلب شدم و بعد از شستن لیوان چهارم انگشتهامو حس نمیکردم، که بچهها دیگه گفتن که بیا اینور یکی دیگهمون آب میکشه.
بعد از آقای محیطبان پرسیدم که چه جوری با این آب یخ میرید حموم و گفت که آبگرم کن داریم..
من: چرا الان روشن نیست؟
او: شما که برید روشنش میکنیم.🦦😔
من:
من تا ابد:
منی که جدی داشتم براشون غصه میخوردم که چه جوری با این آب میرن ظرف میشورن، میرن حموم و بلا بلا بلا🤌🏼
ولی جدی دمشون گرم و تنشون سلامت، کار بزرگی انجام میدن.✨
تو راه برگشت هم همه هرچی خوراکی آورده بودن ریختن وسط و دم این معده که اون همه خوراکی و غذا رو هضم کرده، جدی گرم.
شور و شیرین و ترش و تیز همهش با هم😭🤌🏼