اوبونتو|ubuntu
از اولین تجربهها؛
امروز مزهی خانم مربی بودن رو چشیدم برای اولین بار.👩🏻🏫🍊
و بیاید که نارنجیتون میخواد از امروز و روزهای قبل براتون حرف بزنه.
از روزهای کاملا نارنجی که اومدن تا اون رو نارنجیتر کنن>>
اوبونتو|ubuntu
و بیاید که نارنجیتون میخواد از امروز و روزهای قبل براتون حرف بزنه. از روزهای کاملا نارنجی که اومد
یادمه که تو سالن دانشکدهمون با بچهها داشتیم واسه امتحان عملیای که استاد GIS قرار بود ازمون بگیره تمرین میکردیم و از زمین و زمان شاکی بودیم که گوشی من زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم به تماس و آقایی که پشت خط بودن خودشون معرفی کردن و گفتن که ما دنبال مربی فن بیان میگشتیم و شما رو به ما معرفی کردن، برای آشنایی بیشتر یه روز بیاید کانون پرورش فکری تا با هم بیشتر آشنا بشیم و ببینیم همکاریای میتونه صورت بگیره یا نه! و و و تماس نسبتا طولانیای بود.
اوبونتو|ubuntu
یادمه که تو سالن دانشکدهمون با بچهها داشتیم واسه امتحان عملیای که استاد GIS قرار بود ازمون بگیره
و یه چیزی بگم من تا اون روز به اینکار فکر هم نکرده بودم. اصلا خبر نداشتم که شهرمون کانون پرورش فکری کودکان نوجوانان داره و الان باهام تماس گرفته بودن و یکی به عنوان مربی من رو پیشنهاد داده بود!
میتونم بگم احساساتی که اون لحظه و اون روز تجربه کردم خیلی خاص و تازه و ناآشنا بود>🍊
(من تجربه اجراهای موفق زیادی تو کارنامهم داشتم که تو ارگانهای مختلف بوده، تو شهرداری بوده، تو فرمانداری و تو آموزش پرورش. اما اجرا بودن و سخنرانی.
یاد دادن خیلی متفاوتتر از تجربه اجراست.)
اینطور بگم که درسته که به تدریس فن بیان فکر نکرده بودم اما از همون لحظهای که بهم پیشنهاد دادن تا دقیقا امروز و از امروز تا روزی که نفس میکشم قراره به تدریس فن بیان فکر کنم و ایدههای خلاقانه به ذهنم برسه و ذوق کنم و هیجان داشته باشم از اینکه قراره با بچهها ارتباط داشته باشم و بهشون کمک کنم و کنارشون باشم واسه درخشیدن. ಥ‿ಥ
اوبونتو|ubuntu
و یه چیزی بگم من تا اون روز به اینکار فکر هم نکرده بودم. اصلا خبر نداشتم که شهرمون کانون پرورش فکری
پیام قبلی هم گفتم از همون لحظهای که بهم پیشنهاد دادن ذهن من درگیر شد، اون روز خیلی مختصر و کوتاه با دوستام درموردش حرف زدم و شب هم با خونوادهم.
میخواستم هرچه زودتر برم کانون و آشنا بشم با فضاش و باجزئیات باهاشون حرف بزنم در مورد فن بیان، در مورد بچهها، و در مورد همهچی.
تو دیدار اولم که فکر کنم روز بعد یا دو روز بعد از تماسشون بود. به محض ورود به کانون با یه خانم فوقالعاده خوش اخلاق آشنا شدم که مربی فرهنگی کانون بودن نشستیم با هم حرف زدیم و بعد من رو فرستادن پیش مدیر کانون برای گزینش و این تازه شروع ماجرا بود.
با مدیر آشنا شدیم و صحبت کردیم و من واقعا از طرز فکر و هدف و دغدغههای مدیر برای بچهها خوشم اومد.
و همونطور که گفتم این تازه شروع ماجرا بود.
سربلند از گزینش مدیر بیرون اومدم و قرار شد خیلی جدیتر طرح درس بنویسم و گزینش اصلی تو راه بود. باید میرفتم اداره کل کانون پرورش فکری کودکان نوجوانان و اونجا باید با دست پر میرفتم، پربار.
اوبونتو|ubuntu
پیام قبلی هم گفتم از همون لحظهای که بهم پیشنهاد دادن ذهن من درگیر شد، اون روز خیلی مختصر و کوتاه با
چند روز کامل درگیر نوشتن طرح درس واسه بچهها بودم، مطالعه کنم، بازیهای مختلف رو بشناسم و بالاخره طرح درسی نوشتم که مورد تایید خانم مربی فرهنگی کانونمون هم بود.
حالا باید منتظر میموندم تا روز گزینش مشخص بشه؛
روز گزینش دقیقا افتاد روزی که من دوتا امتحان دیگه هم داشتم تو دانشگاه و دوتا امتحانا پایانترم بودن(🦧💘)
اصلا نگم براتون که اون روز چی به من گذشت؛
هر لحظه هیجان خالص، هر لحظه یه اتفاق..
اوبونتو|ubuntu
چند روز کامل درگیر نوشتن طرح درس واسه بچهها بودم، مطالعه کنم، بازیهای مختلف رو بشناسم و بالاخره طر
تو گزینش دوم که اصل کاری همون بود وقتی داورها فهمیدن رشتهی من مهندسی محیط زیسته، خیلی درمورد رشتهم حرف زدیم، حتی کامل در مورد رشتهم حرف زدیم و خیلی ایدههای باحال و خفن و تازهای اون روز به ذهنم رسید و پر از ایده شدم تو اون مصاحبه.
یعنی من دیگه چه قبول میشدم و چه نه، برنده بودم اون روز به سبب همون ایدهها.
از مصاحبه که اومدم بیرون واقعا نمیدونستم و نمیتونستم حدس بزنم اون (٫روز که الان رد شدم یا تایید.
اینجوری بهتون بگم که خودم هم دقیقا نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد اون روز.
و چند روز بعد وقتی اومدم ایتا و دیدم که به گروه همکاران کانون اضافه شدم، فهمیدم نتیجه خوب بوده.🦧🕶
(داخل پرانتز و در گوشتون این رو هم بگم که من فعلا کارگاه عمومی برگزار میکنم تو کانون و دوستان لطف داشتن و بهم فرصت دادن که تجربه ی بیشتری کسب کنم و من قدردان این فرصت هستم و درست ازش استفاده میکنم... .)