میخوام درمورد یه فرشته حرف بزنم.
فرشتهای که به مرور زمان تو دانشگاه باهاش هی رفیقتر و رفیقتر و رفیقتر شدم. نمیدونم رفاقتمون کی استارت خورد و چه جوری اما چه خوب که رفیق هم شدیم. چه خوب که باهاش آشنا شدم. چه خوب که هست.
میخوام در مورد الهام حرف بزنم.
الهام، یه دختر ناز و خوبه که قلب بزرگ و پاکی داره.
کنارش که هستی گذر زمان رو حس نمیکنی.
یه دوست خوش بیانه که میتونی در مورد هرچیزی باهاش صحبت کنی و خیالت هم از پیش داوریها و قضاوتها راحت باشه.
وقتی به لحظاتی که با الهام سپری کردم فکر میکنم، همه لحظهها سراسر خنده و حال خوبه. الهام یکی از پایهترین آدمهاییه که تو زندگیم باهاش رو به رو شدم. پایه دیوونه بازی و پایه کارهای عجیب و غریب.
الهام به یه بخشی از قلب من رنگ و نور ویژه و خاص پاشیده و تا ابد اونجا رو خونهی خودش کرده.
با همهی وجودم از خدا میخوام که بتونم خاطرات زیباتر و قشنگتری باهاش بسازم و رفیقترینش باشم.
امروز تولد الهامه و من خوشحالترینم.
تولد الهام رو باید به خودش و همه آدمهایی که الهام رو دارن تبریک گفت.
پس تولد الهام مبارک خودش و من و همه باشه.
هدایت شده از ᴄʜᴀᴏs ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ🇵🇸🇮🇷
من خب کلاس مجازی دارم و مجبور بودم ایتا داشته باشم. حساب دانشگاهم از حساب کاربری شخصیم جداست و خیلی خلوتتره. اونو با ایتا وب کار میکردم باهاش و این پیام اوبونتو رو با همون اکانتم دیدم و توی پیامهای ذخیره شدهم بود و کانالهایی که توی این پیام بودن رو هر وقت میتونستم میخوندم:(
اوبونتو|ubuntu
من خب کلاس مجازی دارم و مجبور بودم ایتا داشته باشم. حساب دانشگاهم از حساب کاربری شخصیم جداست و خیلی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز بعد از مدتها حس و حال و رنگ روزم نارنجی بود، نارنجی یه کم روشنتر از تیره. خدایا شکرت. شکرت واسه آدمای خوب و امن. شکرت واسه لبخند زدن. شکرت واسه خوشحالی. شکرت واسه روزهای ساده و بیدغدغه.
امروز یهو نگین -دوستم، رفیقم، نوهی خاله جونم- زنگ زد که بریم اون کافهای که تازه زده بودن و بار قبل که اومده بودم یزد قرار بود بریم؟ من هم وسط کلاس آنلاین گفتم آره بریم، کی؟ گفت تا چند دقیقه دیگه، بریم؟
گفتم الان آماده میشم، اگه تو خیابونی ببین کافه باز باشه که بریم، گفت باشه، با سرعت میگ میگ چند دقیقهای آماده شدم و اومد، با خونواده هم اومد.
رسیدیم کافه با مریم خانم و نگین رفتیم تو، اسم کافه کافهی بانوان فلان بود اما چندتا سیبیل تو کافه بودن، با بنده خدا مسئول اونجا حرف زدیم گفت چون استقبال کم بوده، صبح مردونه کردیم و فلان و از این حرفا، ما هم اومدیم بیرون، رفتیم پارچه فروشی. آخه نگین خانومی هنرمنده. خیاطی، نقاشی و گلدوزی و همهچی بلده دخترم. همراه خوش بیانی هم هست.
پارچه خرید واسه توت بگ و مانتو و شومیز.
بعد هم رفتیم کافه، سفارشامونو بیرونبر گرفتیم، رفتیم پارک.
بعد هم واسه ناهار رفتیم خونهشون.
بعد هم دخترونه حرف زدیم و فیلم دیدیم و خوراکی خوردیم و بعد هم من اومدم خونه.
ماجرای ما به سر رسید، نارنجی خوشحال به خونه رسید.