به عنوان یک شمال اولی باید بگم خاطرات شمال محاله یادم بره. اون همه شور و حال محاله یادم بره.
اوبونتو|ubuntu
ساعت یک دو سه چهار روز جمعه از خونه عمه راهی سفر شدیم و ساعت یک دو سه چهار چهارشنبه تو شهر خودمون بو
دسته جمعی با نیم بیشتر خونواده پدری رفته بودیم شمال.
چه شمالی!
پر سوژه، دراما، خنده، ماجرا و تجربههای باحال.
خدا رو شکر که همهی خونواده خوش سفرن و سفر خونوادگیمون باگ نداشت زیاد، فقط هر روز یه تایم مشخصی همه به هم میپریدیم به جای اینکه با هم بپریم.
مسیر رفت تا برسیم به مازندران و رامسر خیلی پرتوقف و کشدار بود و همه خسته بودیم، واسه ناهار هم که اون روز یه اکبر جوجه مضخرف خورده بودیم و پناه برده بودیم به لیموهایی که آقا ضیاء، شوهر عمه بزرگی، از باغچه خونهشون آورده بود واسه ضد عفونی کبد و مبد و امعاء و احشا.
وقتی رسیدیم به ویلایی که گرفته بودن و خوشگلی ویلا و ساحل رو به روش رو دیدیم خستگی رو از یاد بردیم و سریع وسیلهها رو از ماشینا بیرون آوردیم و وسایل چای رو برداشتیم و رفتیم لب ساحل.
فقط اون روز مثل اینکه موجا یه کم خطرناک بودن و هشدار داده بودن و خونوادهها چهار چشمی حواسشون بود که خیلی نزدیک نشیم اما خوش گذشت.
شب هم که بعد شام همه رفتن خوابیدن به خاطر خستگی و فقط چندتا از بچهها بیدار بودیم که رفتیم رو حیاط و بدمینتون و دالون و منچ بازی کردیم و کلی حرف زدیم و آهنگ گوش دادیم و بعد هم که خوابیدیم.
روز بعد واسه دیدن طلوع رفتیم ساحل.
آخ آخ چه طلوعی! چه منظرهای! چه هوایی! چه ساحلی!
همه چی بوس بوسی بود واقعاً›››
اوبونتو|ubuntu
روز بعد واسه دیدن طلوع رفتیم ساحل. آخ آخ چه طلوعی! چه منظرهای! چه هوایی! چه ساحلی! همه چی بوس بوسی
از جزئیات روزمره که بگذریم اون روز موتور چهار چرخ سوار شدیم و قایق سواری هم کردیم و فهمیدم من واقعا ماتور میخوام، ماتور واقعی.🛵
شب همون روز بزرگترا دور هم جمع شده بودن و ما بچهها قرار بود جدا با خوراکیهایی که برامون خریدن تو ساختمون بمونیم و حرف بزنیم و بازی کنیم، که چشمم به تلویزیون هزار و شونصد و هشت اینچی افتاد و قرار شد یه سینمایی دور هم ببینیم که کنترل رو پیدا نکردیم، از تکنولوجیا استفاده کردیم و با گوشی سعی کردیم وصل بشیم به تلویزیون که یه ساعت طول کشید.
این گوشی تو سفر واسه ما کنترل تلویزیون و کنترل اسپیلت و همه چی شدا.
مثلاً میتونم بگم آقا یه گوشی ما رو نجات داد!
وقتی وصل شدیم به تلویزیون و فیلمی که بچهها پیشنهاد داده بودن رو گذاشتیم، مواجه شدیم با ظرف خالی از خوراکی.
تو تایم وصل شدن به تلویزیون مثل اینکه بچهها سخت مشغول تقلا بودن.🦧🍿
فیلم هم که نگم براتون، مناسب سن بچه جماعت نبود و ده ثانیه ده ثانیه فقط زدیم جلو بعد هم که بزرگترا کم کم اومدن تو خونه و با شرم و خجالت تلویزیون رو خاموش و زیر پتو حرکت کنان هرکی رفت سرجاش خوابید.