eitaa logo
اوبونتو|ubuntu
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
276 ویدیو
12 فایل
به جهان من بیا؛ [اوبونتو؟من هستم چون ما هستیم🤝🏻🧡] بهتون گوش میدم: -https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lu5jq0p&btn=فاطمه‌ی.نارنجی.
مشاهده در ایتا
دانلود
روز بعد واسه دیدن طلوع رفتیم ساحل. آخ آخ چه طلوعی! چه منظره‌ای! چه هوایی! چه ساحلی! همه چی بوس بوسی بود واقعاً›››
اوبونتو|ubuntu
روز بعد واسه دیدن طلوع رفتیم ساحل. آخ آخ چه طلوعی! چه منظره‌ای! چه هوایی! چه ساحلی! همه چی بوس بوسی
از جزئیات روزمره که بگذریم اون روز موتور چهار چرخ سوار شدیم و قایق سواری هم کردیم و فهمیدم من واقعا ماتور می‌خوام، ماتور واقعی.🛵 شب همون روز بزرگترا دور هم جمع شده بودن و ما بچه‌ها قرار بود جدا با خوراکی‌هایی که برامون خریدن تو ساختمون بمونیم و حرف بزنیم و بازی کنیم، که چشمم به تلویزیون هزار و شونصد و هشت اینچی افتاد و قرار شد یه سینمایی دور هم ببینیم که کنترل رو پیدا نکردیم، از تکنولوجیا استفاده کردیم و با گوشی سعی کردیم وصل بشیم به تلویزیون که یه ساعت طول کشید. این گوشی تو سفر واسه ما کنترل تلویزیون و کنترل اسپیلت و همه چی شدا. مثلاً می‌تونم بگم آقا یه گوشی ما رو نجات داد! وقتی وصل شدیم به تلویزیون و فیلمی که بچه‌ها پیشنهاد داده بودن رو گذاشتیم، مواجه شدیم با ظرف خالی از خوراکی. تو تایم وصل شدن به تلویزیون مثل اینکه بچه‌ها سخت مشغول تقلا بودن.🦧🍿 فیلم هم که نگم براتون، مناسب سن بچه جماعت نبود و ده ثانیه ده ثانیه فقط زدیم جلو بعد هم که بزرگترا کم کم اومدن تو خونه و با شرم و خجالت تلویزیون رو خاموش و زیر پتو حرکت کنان هرکی رفت سرجاش خوابید.
روز بعد باز واسه دیدن طلوع خورشید رفتیم لب ساحل، اسپیکر هم با خودمون بردیم و خاطراتی زیبا کنار ساحل ثبتیدیم و برگشتیم وسیله‌ها رو جمع کردیم که تحویل بدیم ویلا و بریم جنگل.
رفتیم جنگل دالخانی، ناهار رو اون‌جا خوردیم و تا برگردیم به سوییتی که واسه دو شب اجاره کرده بودیم، شب شده بود، برقا رفته بود اون‌جا و یه ساعت تو تاریکی تو مجتمع و اطراف چرخیدیم تا برق بیاد. در مورد رفتارهای عجیب مامان بابایی حرف زدیم. کارهایی که فقط مامان باباها می‌کنن. داستان‌هایی که فقط مامان باباها بلدن بگن از سرگذشت آدما که یه کاری رو انجام دادن و بعدش تبدیل به چی شدن!!!!! گربه‌ای که به مامانش احترام گذاشت و سخنگو شد تا دختر٫پسری که بدون اجازه والدینش یه کاری کرد و تبدیل به سنگ سیاه شد. راستی، خلاقیت مامان باباها تو ساخت این قصه‌ها از کجا میایه؟