روز بعد باز واسه دیدن طلوع خورشید رفتیم لب ساحل، اسپیکر هم با خودمون بردیم و خاطراتی زیبا کنار ساحل ثبتیدیم و برگشتیم وسیلهها رو جمع کردیم که تحویل بدیم ویلا و بریم جنگل.
رفتیم جنگل دالخانی، ناهار رو اونجا خوردیم و تا برگردیم به سوییتی که واسه دو شب اجاره کرده بودیم، شب شده بود، برقا رفته بود اونجا و یه ساعت تو تاریکی تو مجتمع و اطراف چرخیدیم تا برق بیاد.
در مورد رفتارهای عجیب مامان بابایی حرف زدیم. کارهایی که فقط مامان باباها میکنن. داستانهایی که فقط مامان باباها بلدن بگن از سرگذشت آدما که یه کاری رو انجام دادن و بعدش تبدیل به چی شدن!!!!!
گربهای که به مامانش احترام گذاشت و سخنگو شد تا دختر٫پسری که بدون اجازه والدینش یه کاری کرد و تبدیل به سنگ سیاه شد.
راستی، خلاقیت مامان باباها تو ساخت این قصهها از کجا میایه؟
روز بعد و روز آخر سفرمون رفتیم نمک آبرود، تلکابین سوار شدیم، رفتیم اون بالا بالاها، خدایا طبیعت سبز و زیبای اونجا لال کنندهست، آدم دلش میخواد ساعتها پناه ببره به یه درخت و آروم و ساکت فقط به سرسبزی نگاه کنه و شکر کنه خدای خالق این طبیعت و زیبایی رو›››🙇🏻♀
واسه ناهار اون روز رفتیم یه رستوران که ساحل اختصاصی هم داشت و بعد از ناهار مدیر اونجا بهمون اجازه داد که یه چند ساعتی رو بریم ساحلشون، وای خیلی ساحل تمیز و آرومی بود.
کلی کیف کردیم، قشنگ یه دل سیر آب بازی کردیم و وداع کردیم با آب. هوا روشن بود که رفتیم ساحل و وقتی میومدیم دیگه شب سیاه بود.
سه شنبه هم که مشغول بار و بندیل بستن و برگشت بودیم، سوغاتی خریدیم تو راه، یه سر رفتیم چیتگر ناهار خوردیم و بعد هم که مقصد یزد بود. یزد عزیزم. مملکتم.
اوبونتو|ubuntu
-ممنونم از وجود ارزشمندت شرلوک عزیزم، الان خیلی ذوق و لبخندم🧡🍊
-حالا که باهام همراه شدی و بهت خوش گذشته، این دوتا ویدیو از سفرمون هم واسه خود خودت‹🎁🌿›