eitaa logo
Ultraviolence
358 دنبال‌کننده
157 عکس
143 ویدیو
0 فایل
سبز کجا بود خاکستر شدیم بابا جان..! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lymjg7a&btn=Ultraviolance
مشاهده در ایتا
دانلود
Weather tells you to take a deep breath It's so easy Because everything is fine There is no cloud in the sky, and you can see the real blue. You can smell the fresh blooms and leaves in the air you can hear the first sound a newborn chick makes Because it's spring and you are alive.
Someday, we will go.)
I hear the birds on the summer breeze, I drive fast I am alone at midnight Been tryin' hard not to get into trouble, but I've got a war in my mind
هدایت شده از پ‍ــناهگ‍ـاه؛
اقای چاووشی بدون اگر کنسرت میزاشتی من نفر اول شرکت میکردم.
"خیال بافی‌ات بد نیست، خیال کن که خواهی رفت همین که رفتی و مردم، تلاش کن که برگردی و در کمال خونسردی مرا به خاک بسپاری"
"زیاد از تو مینوشم‌ بگیر استکانم‌ را"
Ultraviolence
پاهایم روی خاک کشیده میشد. تمام لباسی که با اشتیاق پوشیده بودمش با کثیفی های خاک در هم می آمیخت. سعی کردم پاشنه های چکمه ام را در خاک محکم کنم اما نتوانستم. دستی که هر بار می‌بوسیدمش و سرمایش را با گرمای دستم جایگزین میکردم با بی رحمی یقه‌‌ام را گرفته بود و در مسیری که هر بار با قلبی متورم از عشق و هیجان دست در دست او تا خلوتگاهمان پرواز میکردم،می کشاند. فریاد نمیزدم. صدایی جز خس خس نفس هایم از گلویم خارج نمی‌شد. میدانستم نمیتوانم بدون او برگردم. چرا که چیزی جز او نداشتم. در آن پریشان حالی به تمام درختانی نگریستم که تنها بینندگان عشقی بودند که نباید فاش میشد. درختان اعماق جنگل که با صدای خنده ها و حرفهایی که نباید بر زبانمان می آمد آشنا بودند،حالا شاهد پایانمان خواهند بود. به زمین کوبیده شدم. با صدای آب که سکوت مرگبار را می‌شکست چشمانم را بستم. نمیتوانستم با او نگاه کنم. به چشمانی که رشته اتصال من به زندگی بود و با چنان عشقی به من می‌نگریست که گمان می‌کردم برای تمام زندگی‌ام کافی خواهد بود. عشقی که با تکیه بر آن به تمام زندگی که برایم مقدر شده بود پشت کردم و تمام تفکراتی که یک عمر در من ریشه کرده بود به فراموشی سپرده شد.جهنمی که وعده داده شده بود با لمس او رنگ باخت. بوی خاک را به درون ریه هایم کشیدم و سعی کردم وادارش کنم همانجا بماند.مدت ها پیش گمشده بودم. میان دست های او،لای موهای او. صدای نفس کشیدنش را می‌شنیدم. صدای خنده هایمان از دور به گوشم می‌رسید. وقتی سردی آب پوست سرم را نوازش داد چشمانم بر خلاف خواسته من باز شد. اولین چیزی که دیدم،دو چشم‌ براق و زیبا بود که به من زل زده بودند. خواستم‌ برای آخرین بار به او نگاه کنم و سعی کنم‌ اجزای صورتش را به خاطر بسپارم .موهای مشکی و ابریشمینش صورتش را به زیبا ترین شکل قاب گرفته بودند. آن لب ها و.. با فشاری، سرم‌ به زیر آب رفت. همچنان اورا می‌نگریستم و رد اشکی که چشمانش را براق تر کرد دیدم. قلبم داشت به آخرین تپش هایش میرسید‌. دستش را گرفتم. خواستم‌ بگویم من همیشه با تو خواهم‌ بود،اشک هایت نریز. خواستم‌ بگویم دوستت دارم. خواستم‌ من را با لبخندم به خاطر بسپارد. ریه هایم پر از آب شدند و جهان به تیرگی رفت. دست هایمان مانند هر بار دور هم پیچیدند. او میدانست که آخرین تپش های قلبم هم‌ برای او بود.
واقعا که غروب جمعه.
Raises the moon