eitaa logo
Ultraviolence
370 دنبال‌کننده
177 عکس
177 ویدیو
0 فایل
سبز کجا بود خاکستر شدیم بابا جان..! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lymjg7a&btn=Ultraviolance
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Fatemeh
به قیمتش توجه بکن🥰
هدایت شده از Baby blue~
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"Quiet nights"
"که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا"
Ultraviolence
"که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا"
سر زدن تست های فنون گاهی سر شعراش چند ثانیه متوقف میشم انقدر زیبان.
دارم یک سریال اسپانیایی کوتاه میبینم و زبانشون هی ترغیبم میکنه ادامه بدم.(و دختر های زیبا البته.) لطفا اگر فیلم و سریال قشنگ اسپانیایی می‌شناسید بگید بهم)
چقدر دلم میخواست آسمانی شفاف و تمیز بالای سرم و زمینی سبز و با طراوت زیر پام بود تا در سکوت و همنوازی جیرجیرک و صدای شب روی علف ها دراز میکشیدم و تا وقتی خوابم ببره در دنیای ستارگان غرق میشدم. چقدر دلم برای ستاره ها تنگ شده.
_بسم مصور تاخیرم را ببخشید، زمان میبرد نوشتن. قلمم چموش است و گاهی برای خودش آواز خودخواه سر میدهد. نامه نگاری آسان است، فقط کمی قوه ی تخیل و قلم فعال میخواهد. خیال کن دو ناآشنا در دوران قدیم و ندیم هستیم و امکانش نیست فردا بیایی پیوی من، و با هم در سریع ترین حالت ممکن در این ابرپیامرسان که جانمان را به لب رسانده حرف بزنیم. نامه نگاری عشق هم میخواهم. علاقه برای نوشتن. و رغبت قلم میطلبد، آن هم از داشتن انگیزه میاید. مثلا، من دوست دارم تو را بشناسم. و این انگیزه، دلم را کافیست تا قلمِ ناز دارم با کاغذ برقصد و کلمه ها روی صفحه ظاهر شوند. خلاصه این است نامه نگاری. عذرم را بپذیرید، بلکل فراموش کردم خودم را معرفی کنم... رهگذرم. ناآشنا با محله ات و غریبه با تو و راز های دلت. اما این غریبه ی ناآشنای داستان رخصت ورود میخواهد. نه اینکه بخواهد حریم شخصی ات را برهم زند ها! نه! فقط مدتی اختلاط کردن میخواهد و امیدوار است در حریمت او را بپذیری. پس چشد؟ من شدم رهگذر روزگارم که تنهاست و در منجلاب دنیا تنها ادامه میدهد. در کوچه خیال، واحد افسردگی با قلم چموشش زندگی میکند. اتاقکش بوی کاغذ کاهی و زندگی نیمه سوخته میدهد و انگشت هایش از خیال مینویسند. القصه تا اینجا من را شناختی. و این بار گوی نوبت را میگردانم و به نام تو در می آید. پس منتظرم بنویسی، از خودت، خانه ات، انگیزه هایت، از حال قلمت، از همه چیز. حتی کوچکترین جزئیات روزمره که خیال میکنی محلی از اعراب ندارند. هرشب میگذرم در انتظار نسیمی را دارم که چه اندک، اما ندایی از تو برایم بیاورد. حالا که این نامه به انتهای خود نزدیک است، درمی‌یابم که من را نه زبان به گفتنِ راستین یاری می‌دهد و نه توان به نگارش آنچه حالا در دل دارم. گویا چون تو را نمیشناسم، هر واژه که بر کاغذ می‌نشیند، چون گَردی از خیال است نه صورتِ حقیقت. و من، همان رهگذرِ شبانه‌ام؛ در کوچه‌ای که چراغی از تو دارد، دمی می‌ایستم، به سایه‌ات می‌اندیشم، و باز رهِ خویش می‌گیرم. دوستدار تو، رهگذر شبانه
صبر کن چند دقیقه ای تا قلم زیبات رو تحسین کنم.