عاشق کتاب فروشی های قدیمی هستم که میشه بوی ازلی کاغذ و کتاب هایی که سالیان سال توی قفسه ها جا خوش کردن رو استشمام کرد. بوی جوهر کلماتی که روی صفحات کتاب مونده و کهنه شدن و کسی اونهارو با چشماش نوازش نکرده.
عاشق کتاب هایی هستم که تا به حال اسمشون رو ندیدم. نویسنده هایی که افکار و تجربه هاشون در قالب کلمات دارای مجلدی قرار دادن و از دنیا رفتن و تنها روحی کهن از اونها درون کتاب هاشون باقی مونده. رد پایی روی تن زندگی که آفتاب با عهدی وفادارانه و منظم سعی در ناپدید کردنش داشته و حالا شبحی از اون زیر گرد گذر روز ها به جا مونده.
عاشق جاذبه ای هستم که میان من و یه کتاب ناشناخته به وجود میاد. عاشق دست کشیدن رو عطف کتاب هایی هستم که مدت ها همنشین غبار و نور خورشید بودن. با سکوت و آرامش ذرات معلق در باریکه نور انس گرفتن و با لمس کردنشون تمام اون آرامش و روشنایی رو روانه روحم میکنن.
انگار به زبانی ناشناخته آتشی که همواره درونم میسوزه رو به خواب میبرن.
تنها کافیه بایستم میان روح مجلدها؛ و نفس بکشم.
_روم تور نزاشتیا خانومی فکر نکن یادم رفتهنشنشمشمشمش(ToT)
+ببخشید بانو گفتم که طرفای دیگش چیزی نداره هنوز تغییرات مورد نظرمو اعمال نکردم و وقت میخواد😭
هر بار چشم هام رو میبندم خواب و گرما پشت پلک هام سرازیر میشن و من رو دعوت میکنن تا به خواب برم. مغزم ترجیح میده در ناآگاهی شیرین سپری کنم. جلوش رو میگیرم. باید زندگی کنم.