هدایت شده از متهم ردیف اول _
و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده عشق و نه وعده چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو
چه نامرادی تلخی و دریغا
چه تلخ تلخ فرو می ریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش و دریغا
چه عطشناک و پریشان پیر می شوم
در بارش این گستره تشویش
در خانه خورشیدها ، خاطره ها دریغا
چه بی برگ و بار لال می شوم
در دور دست آن گلها ، گمانها ، گفتگو
و مگر فراموش می شود؟
سرانجام آن جست و جو ها و آن چشمه
وچشم انداز آواز و آرزوها
و مگرفراموش میشود آن بهاری که آمده بود
با رقص شکوفه هایش و وعده همان بهار
که درکرامت درختان تابستانیش
هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند
از سرشاری میوه های مهربانیش
و دریغا بر من
چگونه فراموش می شود سبدها وسفره هایی که
سالهاست نه سیب را می شناسند و نه مهربانی را
و دریغا بر من
چه لال و بی برگ و بار پیر می شوم
در این سوی دیوارهایی که از من
دزدیده اند سیب را وجانمایه سرودهای جوانی را
و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده این بهاری که آمده است
و نه به وعده آن شکوفه های نو شکسته
محمد رضا عبدالملکیان
برای ایکس
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
_فریدونمشیری