هدایت شده از وِیگفت:"
اواسط ژانویه بود.
شبی که برای بار نخست، زانو بر زمین نهادم و کمرم از سنگینی سرنوشت، خم شد.
آن شب تا توانستم نفرین کردم و گرییستم. نه، من خدا را نفرین نمیکنم، مگر روحم به سیاهی و پلیدی آلوده شود تا این کار را بکنم، من آن ها را نفرین میکردم.
نپرسید چه کسانی را، چرا که خودم هم نمیدانم که کیستند آن حرامزاده ها.
اما میدانم روح پلیدی که مرا سیه پوش کرد، جایی در این دیار نفس میکشد و زندگی میکند.
از این بابت مطمئن هستم و بله، آن شب هم همین باطن سیاه را نفرین میکردم.
در آخر، با همان نفرین های زیرلبی به خواب رفتم و فردا صبح، فهمیدم که جامهٔ سیاه، عجب دردناک میلغزد روی تنم.
- میکائیل بیانکی