هدایت شده از пердёжفور ندید
تو ی جادوگر ناشناخته بودی که توی ی مرداب دور افتاده زندگی میکردی، روابطت با حیوانات عالی بود و همیشه به حیوونای اون اطراف غذا میدادی و باهاشون صحبت میکردی.
یروز ی تاجر اونجا تورو پیدا میکنه و ازت میخواد برای مردمی که بیماری طاعون دارن معجون درست کنی،تو حسابی سرت شلوغ میشه و دیگه نمیتونی با حیوانات جنگل وقت بگذرونی اوناهم عصبانی میشن و به خونت حمله میکنن تا بهشون توجه کنی اما اونا تعدادشون خیلی زیاد بود و تو به صورت غیرعمد زیر اوار کشته میشی.
هدایت شده از ؛
آیدا: تو مثل اون نقابیی که وقتی میفته میتونه خیلیارو متعجب کنه که حتی به شناخت رو خودشون شک کنن.
ایکاروس:
« پرواز ، بعد از این هوس مرغکان ماست
ما را به تن نماند ز سعی و عمل ، پری »