هدایت شده از Odrzucona miłość
«هر چه بیشتر از افراد بشری متنفر میشدم، عشقم به بشریت فزونتر میشد.»
-استنطاق-
هدایت شده از خانهی Zed
تقریبا همهی فرزندهای اول به این بیماری مبتلا میشوند
همیشه احساسِ ناکافی بودن میکنند
همیشه فکر میکنند همه چیز تقصیرِ خودشون بوده
همیشه فکر میکنند مسئولیتِ خواهر و برادرهای کوچیکترشون رو به عهده دارند
و کم کم درس زندگی برایم سرد میشود و مرگ گرم و گرم تر.
سکوت خانه را دوست دارم ولی همچنان از آن میترسم.
آشنا ها را فقط در انشایی برگرفته از خزعبلات میبینم ..
و در آخر میدانم، یار هم رای عوض میکند.
انچه با تمام قلب میخواستیم، از ما دور و دور تر میشود ..
شادی هایمان زود گذر و غم هایمان همیشگیست.
و بازهم، ما با تمام قلب تو را میخوانیم.
و اینجاست که میفهمم مرگ،چقدر گرم است.
و دردی که فکر میکردیم میرود هنوز ماندهاست.
چرا که درد؛همان درد باقی میماند.
•خزعبلات.
1403/9/16
هدایت شده از Empty
من از جملهی "فدای سرت" خیلی خوشم میاد، بهم حس امنیت میده. اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی به همه چیز، فدای سرت غذا سوخت، فدای سرت چای ریخت، فدای سرت نمرت کم شد، فدای سرت نتونستی، فدای سرت نشد، نرسید، نرفتی، نیومدی، فدای سرت.