هدایت شده از نوشتارگاه خاله کایرا
خدایا خودت داداشم رو سگ کن چون آدم بودن هم به دردش نمیخوره .
هدایت شده از مدرسه ی شبانگاهی؛
یه چیزی رو دوست داری خب دوست داری اینکه چقدر دوستش داری مهم نیست
او خدا را میخواست، در گوشم میگفت؛
کو کجا رفته خدایت ای دوست
که در این ظلم به دادم برسد.
در جوابش گفتم؛
من خدا را دیدم،
نه از آن دور نه
در قله بسیار بلند ،
خانه اش عرش نبود
او همانیست که
از بخشش ما سیر نشد.
غرق تزویر و تبانی و تفاسیر نشد،
لطف بی منت او
شامل امروز من است
او که یک بار هم آلوده تصویر نشد.
من خدا را دیدم؛
او همان بود که
در بغض تو لرزید و شکست
کنج ویرانه دل
پیش خیالات نشست
نه عصایی به کفش بود
و نه تاجی به سرش نور
باران شده این خاک
ز چشمان ترش او
در اغوش غریبانه
یک مادر بود یا که در
شوق دو چشم پدری خسته ز کار،
که به یک لقمه نان،
از همه راضی تر بود.
او نه در قصه خشم است
و نه در توبه و بیم،
من خدا را دیدم،
وسط کوچه بن بست همین
شهر شلوغ؛ او برای دل من
شعر رهایی میخواند،
منتظر بود که من
سوی خودش برگردم.
/سجاد جنت مکان
هدایت شده از قهوهخونه
عروسک داشتن ولی خیلی جالب میتونه باشه. از نظر من اصلا بچهگونه نیست اصلا. خیلی عروسکها نازن و میتونن خاطرات نگهدارن بهنظرم اینجورین که هرکی بهت داده یا خودت خریدی یه داستانی توش بوده که هروقت تو عروسک رو میبینی یادش میافتی. این خیلی قشنگه.