هدایت شده از _مغآزه لبخند فروشی!_.
ستاره های من .
خواستم بگم که به هرکسی نگید "دوست"، سریع وابسته نشید،سریع با یکی مچ نشید و اعتماد نکنید .
سه سال پیش یکی از همکلاسی هام بهم گفت "هرکسی که باهات میخنده،دوستت نیست". راست هم میگفت
حقیقت هستی؛
گاهی فکر میکنم آدمها برای ماندن ساخته نشدهاند، فقط برای اینکه ردِ کوتاهی از خودشان روی زندگی هم بگذارند و بروند. درست مثل نور غروب که قبل از تاریکی، برای چند دقیقه همهچیز را زیباتر میکند؛ نه برای اینکه بماند، فقط برای اینکه رفتنش بیشتر به چشم بیاید.
دوستت داشتم. نه از آن دوست داشتنهایی که دنیا وعدهاش را میدهد و آخرش هم به چند عکس و چند خاطره ختم میشود. دوستت داشتم چون کنار تو، سکوت هم معنا داشت. چون لازم نبود برای فهمیده شدن، جملههایم را کامل کنم. اما انگار هیچ احساسی، هرقدر هم صادق باشد، تضمینی برای دوام نیست. حقیقت گاهی بیرحمتر از دروغ است؛ بعضی آدمها همدیگر را پیدا میکنند، فقط برای اینکه یاد بگیرند همیشه قرار نیست هر چیزی که درست به نظر میرسد، ماندگار باشد.
عشق، شاید بیشتر از آنکه رسیدن باشد، پذیرفتنِ ناتمام بودن است. پذیرفتن اینکه بعضی فصلها قرار نیست ادامه پیدا کنند، حتی اگر زیباترین فصل زندگی باشند. و عجیبتر اینکه بعد از رفتنِ یک نفر، جهان از حرکت نمیایستد. خورشید باز طلوع میکند، خیابانها شلوغ میشوند، آدمها میخندند؛ فقط درونِ یک نفر، زمان برای مدتی طولانی همانجا میماند.
حالا اگر کسی از من بپرسد عشق چیست، نمیگویم خوشبختی است، نمیگویم رنج است. میگویم عشق، شبیه کتابی است که ارزش خواندنش را دارد، حتی اگر آخرین صفحهاش را با اندوه ببندی. چون بعضی داستانها قرار نیست پایانِ خوبی داشته باشند؛ قرار است بعد از تمام شدن، آدمِ دیگری از تو بسازند.