هدایت شده از مدرسه ی شبانگاهی؛
برای : https://eitaa.com/uraltt
دورانی فرشتگانی بودند که درون چشمانت زندگی میکردند. معصوم، زیبا، ظریف، پاک. فقط تو بودی و آنها. اما کنجکاوی، اوه، کنجکاوی، کنجکاوی امانت را بریده بود! تو نمیخواستی فقط تو باشی و چندین فرشته و بس! پس با افرادی جدید آشنا شدید، بی خبر از نقشه ی شومشان. میبینی، هرگونه که فرشتگان بودند، تو هم آن طور بودی. آنها معصوم بودند؟ تو هم همینطور. پاک بودند؟ تو هم همینطور. پیرو ی خدا بودند؟ تو هم همینطور. اما، اگر آنها نبودند، فقط شخصیتی خسته و نا امید میماند. و حدس بزن چه شد؟ افراد جدید، قدرت تحمل معصومیت تو را نداشتند. لیاقتش رو نداشتند، و آنها میخواستند قدرتمند باشند، پس فرشتگان را کشتند.