وادی | ᴠᴀᴅɪ
- عِطر مدینه میوزد از سمت علقمه ؛
گویا قدم گذاشته ، زهرا به کربلا...!(:
-
او ناچار به رفتن بود ؛ و من ناچار به ماندن . . هر دو ناچار ، اما این کجا و آن کجا!(:
هدایت شده از ماسھ|ᴍᴀsᴇ
- یه سری حرفارو به هیچکس نمیتونی بزنی . .
فقط باید بریزی تو خودت و باهاش کنار بیای!
من ریختم تو خودم ؛ ولی شاید نتونم کنار بیام🐢.
- من همونم که آخر جملم گفتم منتظر میمونم ؛
میدونی انتظار با اون امیدی که تو گفتی فرق داره ،
امید یعنی دلتو واسه چیزی خوش میکنی که برات اتفاق میفته و مطمئنی ازش ؛
ولی منتظر بودن قضیه اش جداس یه چیزه بینابینه . .
مثه این میمونه که نشستی رو نیمکت و چشم انتظار کسی هستی که نمیدونی میاد یا نه ولی تو همچنان منتظرشی..!(: