‹ خاطره از چیزی که فکر میکنی به یاد موندنیتره . . ›
مهم نیست چندماه یا چندسال گذشته باشه ،
همیشه باید منتظر باشی تا یه جایی که نباید
یقهات رو بگیره .
یه بار بهش گفتم ؛
- آدمای مثل تو زیاد نیستن که به دادِ همه برسن ، اما الان بقیه برام مهم نیستن ،
مهم اینه که کنارمی . .
تو باید جای من میبودی ، تا از بودن کنارِ یکی مثلِ خودت لذت ببری . .
نگاهم کرد و گفت ؛
- توی چشم بودن ، آدم رو تکراری میکنه برای عزیز موندن ، باید کم پیدا باشی (:
انگار ترس رو توی چشمام دیده باشه ادامه داد ؛
- به خودت نگیر، کلی گفتم . .
سالها بعد یه یادداشت پیدا کردم ؛ با یه دستخط آشنا .
از یه آشنای خیلی دوووور(:
اسمش روش بود ، با یه شماره تماس ، با یه آدرس که زیرش نوشته بود - فراموشت نمیکنم -
خاطره اینجوریه که یه شب ؛
- درست توی لحظهای که از همیشه بیپناهتری -
دست میندازه زیرِ گلوت و راهِ نفس کشیدنت رو میبنده .
دست خودم نبود ، حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده . خیلی تنگ . .
وادی | ᴠᴀᴅɪ
‹ خاطره از چیزی که فکر میکنی به یاد موندنیتره . . › مهم نیست چندماه یا چندسال گذشته باشه ، همیشه ب
آدم دلتنگ ، کم طاقت میشود .
دانههای یاد ، جمع میشوند از گوشه و کنار سرزمین ذهن ، تیغ میشوند به جان رگهای صبوری .
نه که حلال نباشد خونت پیش پای خیال یار ، نه .
طاقت میخواهد سوختن و دم نزدن ، که مبادا بشنود حالت خراب است و از نو از تو خسته شود . .
آدم دلتنگ ، درخت خشک بیابانهای دور است ، بیدعای باران و در التماس صاعقه . .
فقدان ، حقیقت جاری دقایقش میشود و مثل ساعت شنی کم میشود و کم میشود و کم میشود و بعد ، یک وقتِ بیوقت ، تمام میشود بی آنکه کسی خبردار شود .
آدم دلتنگ ، نه که نخواهد ، نمیتواند منفک شود از خیال آنکه دل را برد و رفت و وقت وداع به لبخندی آب بر آتش اشتیاق نریخت . .
آدم دلتنگ ، میشکند چون زورش به غمهایش نمیرسد . .
مثل نهنگ نشسته به ساحل ، که زورش به ازدحام شنها نمیرسد!(:
بعضی وقتا یجوری میشی که نه حوصله خودتو داری ؛
نه حتی حوصله کارایی که از ته دل بهشون علاقه داری . .
نمیدونی دلتنگی ، از چیزی ناراحتی ،
عصبی هستی ، اصلا نمیدونی چته!
دقیقا خوده عالم برزخ ؛
نه میتونی خوب باشی ، نه میتونی ناراحت باشی ،
فقط ناچار لحظهها رو میگذرونی . .)
وادی | ᴠᴀᴅɪ
- شما میخونید لانگ دیستنس؛ من میگم لمس دستاش از پشت گوشی . -شما میخونید لانگ دیستنس؛ من میگم اعتماد
لانگ دیستنس چیست ؟
ترس هیچوقت ندیدنش . .
یه حرفای هست که تا زده میشه ،
تو خودتو یه جوری از جریان دور میکنی و میری یه گوشه ای و واسه خودت مرورش میکنی . .
داشتیم میخندیدیم ، آره دقیقا بینِ خندههامون بود یهو گفت ؛
یکی از اون آدمایی هستی که با چشماتم میتونی بخندی . .
نیشم باز شدو گفتم ؛
اونوقت شما اینو چجوری فهمیدی؟!
گفت ؛
اینکه وقتی حالت خوب نیست از چشمات میشه فهمید و وقتی که حالت خوبه باز هم از چشمات میشه فهمید!
بازم دوباره نیشم باز شد ؛
خب آخه این حرفش ینی توجه کردنش به چشمام و بعد من موندم و ذوقی که حالا حالاها تو دلم میمونه!
شاید اون روز یکی دیگه جای تو بود اصلا این اتفاق نمیافتاد .
شاید من فقط پیش تو خودمم و واقعا میخندم .
شاید تو تنها کسی هستی که منو به خوبیِ چیزی که هستم میشناسی .
؛ تو منو حتی بهتر از خودم میشناسی!