تا حالا شده یه آدمیو خیلی دوست داشته باشی و برات متفاوت باشه ،
اونقدر که هر بار میبینیش یه آدم دیگهای ،
اونقدر که نیشت تا بناگوش بازه . .
تا حالا شده واقعا دلت بخواد یه جور دیگه باهاش باشی ،
تا حالا شده دلت بخواد بری همه حستو بهش بگی ؛ اما به یسری دلایل حد خودتو بدونی و از مرز نگذری؟؟
هرچقدر روابط صمیمیتر میشه احتمال فروپاشی بیشتر میشه؛
چون هرچی آدما بهم نزدیکتر میشن انتظاراتشون ازهم دیگه بالاتر میره.
هدایت شده از - ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
شاید من از جملهی دوستت دارم زیاد استفاده نکنم ولی خب یه سری چیزام هستن که تو هیچ وقت نمیفهمیشون . .
مثلاً این که چند بار به صفحهی چتت زل زدم و منتظر موندم تا یه چیزی تایپ کنی ،
یا مثلاً این که چندبار وقتی خودم حالم خوب نبود برای خوبتر شدن حال تو تلاش کردم ،
شاید هیچوقت نفهمی موقع ناراحتیات از خودت ناراحتتر بودم و موقع خوشحالیات چقدر برات خوشحال شدم .
شاید متوجه نشی چقدر موقعهایی که خودم پر بودم بهت گفتم من هستم اگه بخوای خودتو خالی کنی و حرف بزنی ،
شاید از جملهی دوستت دارم زیاد استفاده نکرده باشم ولی خیلی کارا کردم که ارزششون از این جمله بیشتر باشه . .
این منم ؛ آدمی که ابراز احساسات بلد نیست و فوق العاده بداخلاق و عصبی و بی حوصلست ، اما خب برای خوب موندن و خوشحال شدنت حاضره دنیاشو بذاره وسط . . "
اگه کسی رو داشتم که وقتی ناراحتم بغلم کنه ؛
سرمو بذاره رو شونههاش و چشامو ببندم ،
دیگه تنها چیزی که میتونست ناراحتم کنه ،
از دست دادن همون آدم بود . . نه هیچ چیز دیگهای؛
هدایت شده از TheEndخسـته¡
-به یادِ شما بزگوارانِ موندگار ^^!
داریخماخ - موازی - وادی
فگار - چیزهایی که نگفتیم
واگویھ - پارادوکس - ویرگول
کهکشانِآرامش - هیپوفرنیا
بروبچ پارادوکس -
MindPalace - My puᴉɯ (: - Blue
stupid heart - Hilda -
- Schwarz|دیوونه
من همون بادبادکی بودم که برای خوشحالی تو توی وزش باد پاییزی تا نزدیک ابرها و یا حتی فرارتر از ستارهها اوج میگرفتم ولی تو یکآن نگاهت پرت یه بادکنک شد و متوجه شل گرفتن نخ من نشدی و قرقره توی دستت رو رها کردی ، بدو بدو رفتی سمت همون بادکنک مسخره منم فقط دورتر و دورتر میشدم ، وقتی برگشتی دنبالم که توی آسمون محو شده بودم ؛
ولی من توی همون باغ منحوس که تو کودکیت بخاطر وجود اون مترسک بدقواره ترس پا گذاشتن به اونجا رو داشتی فرود اومدم و لابهلای شاخههای خشک درخت چنار انتهای باغ گیر کردم ، نخ خودم رو پیچیدهام دور این درخت تا هیچ بادی نتونه منرو دورتر کنه حالا انتظار بیهودهای دارم تا پیدام کنی بیای بالای درخت و نجاتم بدی ؛ از این بالا من اندازه هفت آسمون از تو دور شدم ، انگار هیچوقت قرار نیست مسیرت اشتباها به این گذرگاه بیوفته .
سه بار صداش کردم ، نشنید . .
فکر و خیال صبحونه و ناهار و شامش شده بود ؛ هیچی نمیخورد جز حرص!
دستم رو گذاشتم رو شونهش و گفتم :
« هر چیزی که باعث فکر و خیالت شده ، انقدر قوی نیست که به دست تو درست نشه. »
چشماش رو بست و گفت :
« قویه. زورم بهش نمیرسه. دوباره گرفتار شدم.
چشمام یکی رو دیده و دلم خواسته!.. »
شنیدن این حرف از کسی که سالها نه چشمش کسی رو میدید و نه دلش کسی رو میخواست عجیب بود؛ ترسیده بود . .
جنس این ترس رو میشناختم .
میترسید آیندهش یه نسخهی کپی شده از گذشته باشه .
یه لبخند زدم و گفتم :
« حالت باهاش خوبه؟! »
گفت :
« آره ؛ خیلی.
بهتر از تمام سالهای زندگیم.
فقط میترسم این حال خوب خیلی عمرش طولانی نشه. »
بهش نگاه کردم و گفتم :
« ببین رفیق ؛ آدم تو هر سنی ، تو هر شرایطی ، تو هر حالی نیاز داره کسی رو داشته باشه که بهش بگه من حالم باهات خوبه . . )
پس خوشحال باش و به اینکه چی میشه فکر نکن . . نذار این حال خوب با فکر اتفاقات گذشته زهرمار بشه »
سرش رو تکون داد و گفت :
« اگه گذشته تکرار شد چی؟؟ »
یه لبخند زدم و گفتم :
« اگه به گذشته فکر کنی ، اگه گوشهی ذهنت مدام مرورش کنی ، حتما گذشته تکرار میشه.
بدتر ؛ شدیدتر ؛ تو مغز و قلبت قبول کن که دیگه قرار نیست گذشته رو زندگی کنی . هیچوقت گذشتهت رو تو آینده راه نده و انتقام گذشتهت رو از آینده نگیر . . »
- حسین حائریان -
هدایت شده از - از اینجا که منم²
از اینجا که منم²1_1384473793.mp3
زمان:
حجم:
7.7M