من همون بادبادکی بودم که برای خوشحالی تو توی وزش باد پاییزی تا نزدیک ابرها و یا حتی فرارتر از ستارهها اوج میگرفتم ولی تو یکآن نگاهت پرت یه بادکنک شد و متوجه شل گرفتن نخ من نشدی و قرقره توی دستت رو رها کردی ، بدو بدو رفتی سمت همون بادکنک مسخره منم فقط دورتر و دورتر میشدم ، وقتی برگشتی دنبالم که توی آسمون محو شده بودم ؛
ولی من توی همون باغ منحوس که تو کودکیت بخاطر وجود اون مترسک بدقواره ترس پا گذاشتن به اونجا رو داشتی فرود اومدم و لابهلای شاخههای خشک درخت چنار انتهای باغ گیر کردم ، نخ خودم رو پیچیدهام دور این درخت تا هیچ بادی نتونه منرو دورتر کنه حالا انتظار بیهودهای دارم تا پیدام کنی بیای بالای درخت و نجاتم بدی ؛ از این بالا من اندازه هفت آسمون از تو دور شدم ، انگار هیچوقت قرار نیست مسیرت اشتباها به این گذرگاه بیوفته .
سه بار صداش کردم ، نشنید . .
فکر و خیال صبحونه و ناهار و شامش شده بود ؛ هیچی نمیخورد جز حرص!
دستم رو گذاشتم رو شونهش و گفتم :
« هر چیزی که باعث فکر و خیالت شده ، انقدر قوی نیست که به دست تو درست نشه. »
چشماش رو بست و گفت :
« قویه. زورم بهش نمیرسه. دوباره گرفتار شدم.
چشمام یکی رو دیده و دلم خواسته!.. »
شنیدن این حرف از کسی که سالها نه چشمش کسی رو میدید و نه دلش کسی رو میخواست عجیب بود؛ ترسیده بود . .
جنس این ترس رو میشناختم .
میترسید آیندهش یه نسخهی کپی شده از گذشته باشه .
یه لبخند زدم و گفتم :
« حالت باهاش خوبه؟! »
گفت :
« آره ؛ خیلی.
بهتر از تمام سالهای زندگیم.
فقط میترسم این حال خوب خیلی عمرش طولانی نشه. »
بهش نگاه کردم و گفتم :
« ببین رفیق ؛ آدم تو هر سنی ، تو هر شرایطی ، تو هر حالی نیاز داره کسی رو داشته باشه که بهش بگه من حالم باهات خوبه . . )
پس خوشحال باش و به اینکه چی میشه فکر نکن . . نذار این حال خوب با فکر اتفاقات گذشته زهرمار بشه »
سرش رو تکون داد و گفت :
« اگه گذشته تکرار شد چی؟؟ »
یه لبخند زدم و گفتم :
« اگه به گذشته فکر کنی ، اگه گوشهی ذهنت مدام مرورش کنی ، حتما گذشته تکرار میشه.
بدتر ؛ شدیدتر ؛ تو مغز و قلبت قبول کن که دیگه قرار نیست گذشته رو زندگی کنی . هیچوقت گذشتهت رو تو آینده راه نده و انتقام گذشتهت رو از آینده نگیر . . »
- حسین حائریان -
هدایت شده از - از اینجا که منم²
از اینجا که منم²1_1384473793.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
بدترین دوراهی اونجاست که نمیدونی باید حالش رو بپرسی یا فعلا تو حال خودش بذاریش بهتره ؛
هر سال تو مناسبتای خاص خونه پدربزرگم جمع میشدیم ، خالهها و دایی و . .
اون سال واسم خیلی فرق داشت ، یه چشمم به در بود تا زینب بیاد و یه چشمم به خانم جون که کی بهم شکلات میده . . . زینب اینا رسیدن ؛ خانومی شده بود ، اصلا خیلی عوض شده بود .
آروم سلام کرد و دویید سمت اتاق کوچیکه که همیشه اونجا بازی میکردیم..
بچه هارو جمع کرد دور خودش و با ذوق از کادویی که دایی به خاطر جشن تکلیفش واسش خریده بود حرف زد ؛
دیگه نگاهمم نمیکرد ، رفتم جلو و گفتم :
زینب میای خاله بازی کنیم؟!
روسری ساتن گلدارشو کشید جلو و گفت :
نه دیگه نمیتونم بیام .
گفتم : چرا؟
گفت : دیگه پسرا با پسرا دخترا با دخترا بازی کنن .
گفتم : تو که همیشه التماسم میکردی میگفتی بیا خاله بازی ؛ حالا یهویی چی شد خانوم خانوما؟؟
_خب دیگه بزرگ شدم آقا حسین .
اولین شکست عشقیم رو اونجا خوردم که بهم گفت آقا حسین ، آخه نا سلامتی تو بازیا همیشه بابا بودم و زینب مامان ، کوچیکترهام بچه هامون بودن، یه شبه شدم آقا حسین!
پرسیدم : ینی اون همه بزرگ شدی که دیگه حتی نتونیم نون بیار کباب ببر هم بازی کنیم؟!
گفت : ببین من فقط میتونم به ۳نفر دست بزنم..
نه نه بعدش ریز خندید و گفت : ۴نفر ؛ بابا و داداش و اقاجونم...
_چهارمی کیه اونوقت؟!
+گوشتو بیار! نزدیکش شدم و دم گوشم گفت :
کسی که دوسش دارم ، خب شوهرم.
خودمو کشیدم عقب ، گفتم :
مگه من بابای بچههات نبودم زینب؟!
خندید و گفت :
اونا که بازی بود ، من واقعیت رو میگم.
همونجا بود که قسم خوردم بشم چهارمین نفری که میتونه با زینب نون ببر کباب بیار بازی کنه .
از اون روز تا همین دیشب فهمیدم تو هر رکعت نماز نباید قنوت رفت چون باطله .
آخه یادمه کلاس چهارم تو کتاب هدیههای آسمانی خوندیم که تو قنوت هر دعایی برآورده میشه .
منم روزی ۲۰ تا قنوت میرفتم تا زینب بر آورده شه ، آها گفتم دیشب!
آره از دیشب دیگه قنوت نرفتم ، چون برآورده نشد زینب ..
امشب فرودگاهم و منتظر که نوبت پروازم شه ، تو فکر بودم ، با صداش سرمو بلند کردم..
بگم جا خوردم دروغه ؛ چون حسم میگفت میاد .
_آقا حسین بی خبر کجا؟!
نپرسیدم از کجا فهمیدی دارم میرم ..
اون لحظه که این سوال مهم نبود ، بود؟ نه .
ادامه داد - شانس اوردیم زود رسیدیم . .
+رسیدید؟کیا؟
_با بچهها اومدیم .
با دیدن دخترخالهها و پسرخالهها گفتم :
ولی خودمونیم بچه هامون چه بزرگ شدن ؛ مثل همون قبلنا که موقع خندهاش چال کوچیکی رو لپ سمت چپش می افتاد ،
خندید و گفت : خودمونم بزرگ شدیما ..
+حواسمو پرت میکنن
چینی به پیشونیش داد و گفت: چی؟!
گفتم : میشه یه قولی بهم بدی؟!
چشماش رنگ گرفت :
_چه قولی؟
+اون موهای بورت .. میشه مثل زینب ۹ساله موهاتو بپوشونیشون؟! آخه حیفن!
نگاه غریبه نباشه روشون بهتره.
شالشو کشید جلو..
گفت: واقعا میخوای بری؟
+نرم؟
_نمیدونم
+بگی نرو نمیرم
_آیندت چی؟
+مهمه؟
_مهم نیست؟؟؟
+تو باشی نه!
ساکت شد ، هیچی نگفت و فقط چشمای عسلیشو دوخت بهم ، ولی من آدمش نبودم ؛ منظورم اینه آدم حرف از چشم بخونی نبودم..
صدای پخش شده از بلندگوها چشمامو از چشمای گرمش جدا کرد :
پرواز شماره ی ۴۴۱ به مقصد . . .
+من دیگه برم! چیزی نمیخوای بگی!؟
سکوت کرد ، عیبی نداشت ، همین سکوتشم شنیدنی بود .
رفتم ؛ شاید چند قدم ؛ داد زد : حسین!!
برگشتم سمتش..کف دو تا دستاش رو به سقف بود، گفتم: جانم؟
گفت: میای نون بیار کباب ببر؟!
حرفش لبهای قفل شدم رو از هم جدا کرد با خنده گفتم : بازی یا واقعیت؟
گفت : واقعی تر از اینکه الان زینب رو به روته
نزدیکش شدم و گفتم : به شرط خاله بازی بعدش قبول! خندید.
دستامو گذاشتم رو دستاش!
اون لحظه بود که جواب همه قنوتای بچگیمو گرفتم ..
شدم چهارمین نفرش ؛
شدم حسین!
- مہنویس .