eitaa logo
وادی | ᴠᴀᴅɪ
10 دنبال‌کننده
160 عکس
10 ویدیو
0 فایل
وادی؟؟ صحرا ؛ مخفف واژه دیوونه به زبانی بومی🐢. پ.ن : دیوانگی ، رستگاری عاقلهاست ؛ لطفا دیوانه باشید . . - [ فرهنگ فوروارد داشته باشیم! ] - - - و ناشناسی ك در کنج قلبِ دیوانگان ؛ خاك میخورد !("
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - از اینجا که منم²
از اینجا که منم²1_1384473793.mp3
زمان: حجم: 7.7M
من تاریك‌ترین قسمت‌های روحتو دیدم و به جای رفتن ؛ بوسیدمشون .
‏بدترین دوراهی اونجاست که نمیدونی باید حالش رو بپرسی یا فعلا تو حال خودش بذاریش بهتره ؛
دلخوشیِ این روزهایِ غمگینِ من ، همیشه بمان .
تو اسمم را صدا بزن ؛ من ، جانم‌های زیادی را به این دنیا بدهکارم .
یه چیزهایی از تو ؛ باید فقط برای خودم بمونه.
هر سال تو مناسبتای خاص خونه پدربزرگم جمع می‌شدیم ، خاله‌ها و دایی و . . اون سال واسم خیلی فرق داشت ، یه چشمم به در بود تا زینب بیاد و یه چشمم به خانم جون که کی بهم شکلات میده . . . زینب اینا رسیدن ؛ خانومی شده بود ، اصلا خیلی عوض شده بود . آروم سلام کرد و دویید سمت اتاق کوچیکه که همیشه اونجا بازی می‌کردیم.. بچه هارو جمع کرد دور خودش و با ذوق از کادویی که دایی به خاطر جشن تکلیفش واسش خریده بود حرف زد ؛ دیگه نگاهمم نمی‌کرد ، رفتم جلو و گفتم : زینب میای خاله بازی کنیم؟! روسری ساتن گلدارشو کشید جلو و گفت : نه دیگه نمیتونم بیام . گفتم : چرا؟ گفت : دیگه پسرا با پسرا دخترا با دخترا بازی کنن . گفتم : تو که همیشه التماسم میکردی میگفتی بیا خاله بازی ؛ حالا یهویی چی شد خانوم خانوما؟؟ _خب دیگه بزرگ شدم آقا حسین . اولین شکست عشقیم رو اونجا خوردم که بهم گفت آقا حسین ، آخه نا سلامتی تو بازیا همیشه بابا بودم و زینب مامان ، کوچیک‌ترهام بچه هامون بودن، یه شبه شدم آقا حسین! پرسیدم : ینی اون همه بزرگ شدی که دیگه حتی نتونیم نون بیار کباب ببر هم بازی کنیم؟! گفت : ببین من فقط میتونم به ۳نفر دست بزنم.. نه نه بعدش ریز خندید و گفت : ۴نفر ؛ بابا و داداش و اقاجونم... _چهارمی کیه اونوقت؟! +گوشتو بیار! نزدیکش شدم و دم گوشم گفت : کسی که دوسش دارم ، خب شوهرم. خودمو کشیدم عقب ، گفتم : مگه من بابای بچه‌هات نبودم زینب؟! خندید و گفت : اونا که بازی بود ، من واقعیت رو میگم. همونجا بود که قسم خوردم بشم چهارمین نفری که میتونه با زینب نون ببر کباب بیار بازی کنه . از اون روز تا همین دیشب فهمیدم تو هر رکعت نماز نباید قنوت رفت چون باطله . آخه یادمه کلاس چهارم تو کتاب هدیه‌های آسمانی خوندیم که تو قنوت هر دعایی برآورده میشه . منم روزی ۲۰ تا قنوت میرفتم تا زینب بر آورده شه ، آها گفتم دیشب! آره از دیشب دیگه قنوت نرفتم ، چون برآورده نشد زینب .. امشب فرودگاهم و منتظر که نوبت پروازم شه ، تو فکر بودم ، با صداش سرمو بلند کردم.. بگم جا خوردم دروغه ؛ چون حسم می‌گفت میاد . _آقا حسین بی خبر کجا؟! نپرسیدم از کجا فهمیدی دارم میرم .. اون لحظه که این سوال مهم نبود ، بود؟ نه . ادامه داد - شانس اوردیم زود رسیدیم . . +رسیدید؟کیا؟ _با بچه‌ها اومدیم . با دیدن دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها گفتم : ولی خودمونیم بچه هامون چه بزرگ شدن ؛ مثل همون قبلنا که موقع خنده‌اش چال کوچیکی رو لپ سمت چپش می افتاد ، خندید و گفت : خودمونم بزرگ شدیما .. +حواسمو پرت میکنن چینی به پیشونیش داد و گفت: چی؟! گفتم : میشه یه قولی بهم بدی؟! چشماش رنگ گرفت : _چه قولی؟ +اون موهای بورت .. میشه مثل زینب ۹ساله موهاتو بپوشونیشون؟! آخه حیفن! نگاه غریبه نباشه روشون بهتره. شالشو کشید جلو.. گفت: واقعا میخوای بری؟ +نرم؟ _نمیدونم +بگی نرو نمیرم _آیندت چی؟ +مهمه؟ _مهم نیست؟؟؟ +تو باشی نه! ساکت شد ، هیچی نگفت و فقط چشمای عسلیشو دوخت بهم ، ولی من آدمش نبودم ؛ منظورم اینه آدم حرف از چشم بخونی نبودم.. صدای پخش شده از بلندگوها چشمامو از چشمای گرمش جدا کرد : پرواز شماره ی ۴۴۱ به مقصد . . . +من دیگه برم! چیزی نمیخوای بگی!؟ سکوت کرد ، عیبی نداشت ، همین سکوتشم شنیدنی بود . رفتم ؛ شاید چند قدم ؛ داد زد : حسین!! برگشتم سمتش‌..کف دو تا دستاش رو به سقف بود، گفتم: جانم؟ گفت: میای نون بیار کباب ببر؟! حرفش لب‌های قفل شدم رو از هم جدا کرد با خنده گفتم : بازی یا واقعیت؟ گفت : واقعی تر از اینکه الان زینب رو به روته نزدیکش شدم و گفتم : به شرط خاله بازی بعدش قبول! خندید. دستامو گذاشتم رو دستاش! اون لحظه بود که جواب همه قنوتای بچگیمو گرفتم .. شدم چهارمین نفرش ؛ شدم حسین! - مہ‌نویس .
خسته‌ام ، خسته تر از آن که در جواب حرف‌هایت چیزی بگویم .
آدم کم کم یاد میگیره با غم‌هاش به صلح برسه .
چیزی که آدمارو از هم جدا میکنه فاصله نیست ؛ سکوته .