هدایت شده از - از اینجا که منم²
از اینجا که منم²1_1384473793.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
بدترین دوراهی اونجاست که نمیدونی باید حالش رو بپرسی یا فعلا تو حال خودش بذاریش بهتره ؛
هر سال تو مناسبتای خاص خونه پدربزرگم جمع میشدیم ، خالهها و دایی و . .
اون سال واسم خیلی فرق داشت ، یه چشمم به در بود تا زینب بیاد و یه چشمم به خانم جون که کی بهم شکلات میده . . . زینب اینا رسیدن ؛ خانومی شده بود ، اصلا خیلی عوض شده بود .
آروم سلام کرد و دویید سمت اتاق کوچیکه که همیشه اونجا بازی میکردیم..
بچه هارو جمع کرد دور خودش و با ذوق از کادویی که دایی به خاطر جشن تکلیفش واسش خریده بود حرف زد ؛
دیگه نگاهمم نمیکرد ، رفتم جلو و گفتم :
زینب میای خاله بازی کنیم؟!
روسری ساتن گلدارشو کشید جلو و گفت :
نه دیگه نمیتونم بیام .
گفتم : چرا؟
گفت : دیگه پسرا با پسرا دخترا با دخترا بازی کنن .
گفتم : تو که همیشه التماسم میکردی میگفتی بیا خاله بازی ؛ حالا یهویی چی شد خانوم خانوما؟؟
_خب دیگه بزرگ شدم آقا حسین .
اولین شکست عشقیم رو اونجا خوردم که بهم گفت آقا حسین ، آخه نا سلامتی تو بازیا همیشه بابا بودم و زینب مامان ، کوچیکترهام بچه هامون بودن، یه شبه شدم آقا حسین!
پرسیدم : ینی اون همه بزرگ شدی که دیگه حتی نتونیم نون بیار کباب ببر هم بازی کنیم؟!
گفت : ببین من فقط میتونم به ۳نفر دست بزنم..
نه نه بعدش ریز خندید و گفت : ۴نفر ؛ بابا و داداش و اقاجونم...
_چهارمی کیه اونوقت؟!
+گوشتو بیار! نزدیکش شدم و دم گوشم گفت :
کسی که دوسش دارم ، خب شوهرم.
خودمو کشیدم عقب ، گفتم :
مگه من بابای بچههات نبودم زینب؟!
خندید و گفت :
اونا که بازی بود ، من واقعیت رو میگم.
همونجا بود که قسم خوردم بشم چهارمین نفری که میتونه با زینب نون ببر کباب بیار بازی کنه .
از اون روز تا همین دیشب فهمیدم تو هر رکعت نماز نباید قنوت رفت چون باطله .
آخه یادمه کلاس چهارم تو کتاب هدیههای آسمانی خوندیم که تو قنوت هر دعایی برآورده میشه .
منم روزی ۲۰ تا قنوت میرفتم تا زینب بر آورده شه ، آها گفتم دیشب!
آره از دیشب دیگه قنوت نرفتم ، چون برآورده نشد زینب ..
امشب فرودگاهم و منتظر که نوبت پروازم شه ، تو فکر بودم ، با صداش سرمو بلند کردم..
بگم جا خوردم دروغه ؛ چون حسم میگفت میاد .
_آقا حسین بی خبر کجا؟!
نپرسیدم از کجا فهمیدی دارم میرم ..
اون لحظه که این سوال مهم نبود ، بود؟ نه .
ادامه داد - شانس اوردیم زود رسیدیم . .
+رسیدید؟کیا؟
_با بچهها اومدیم .
با دیدن دخترخالهها و پسرخالهها گفتم :
ولی خودمونیم بچه هامون چه بزرگ شدن ؛ مثل همون قبلنا که موقع خندهاش چال کوچیکی رو لپ سمت چپش می افتاد ،
خندید و گفت : خودمونم بزرگ شدیما ..
+حواسمو پرت میکنن
چینی به پیشونیش داد و گفت: چی؟!
گفتم : میشه یه قولی بهم بدی؟!
چشماش رنگ گرفت :
_چه قولی؟
+اون موهای بورت .. میشه مثل زینب ۹ساله موهاتو بپوشونیشون؟! آخه حیفن!
نگاه غریبه نباشه روشون بهتره.
شالشو کشید جلو..
گفت: واقعا میخوای بری؟
+نرم؟
_نمیدونم
+بگی نرو نمیرم
_آیندت چی؟
+مهمه؟
_مهم نیست؟؟؟
+تو باشی نه!
ساکت شد ، هیچی نگفت و فقط چشمای عسلیشو دوخت بهم ، ولی من آدمش نبودم ؛ منظورم اینه آدم حرف از چشم بخونی نبودم..
صدای پخش شده از بلندگوها چشمامو از چشمای گرمش جدا کرد :
پرواز شماره ی ۴۴۱ به مقصد . . .
+من دیگه برم! چیزی نمیخوای بگی!؟
سکوت کرد ، عیبی نداشت ، همین سکوتشم شنیدنی بود .
رفتم ؛ شاید چند قدم ؛ داد زد : حسین!!
برگشتم سمتش..کف دو تا دستاش رو به سقف بود، گفتم: جانم؟
گفت: میای نون بیار کباب ببر؟!
حرفش لبهای قفل شدم رو از هم جدا کرد با خنده گفتم : بازی یا واقعیت؟
گفت : واقعی تر از اینکه الان زینب رو به روته
نزدیکش شدم و گفتم : به شرط خاله بازی بعدش قبول! خندید.
دستامو گذاشتم رو دستاش!
اون لحظه بود که جواب همه قنوتای بچگیمو گرفتم ..
شدم چهارمین نفرش ؛
شدم حسین!
- مہنویس .