هر سال تو مناسبتای خاص خونه پدربزرگم جمع میشدیم ، خالهها و دایی و . .
اون سال واسم خیلی فرق داشت ، یه چشمم به در بود تا زینب بیاد و یه چشمم به خانم جون که کی بهم شکلات میده . . . زینب اینا رسیدن ؛ خانومی شده بود ، اصلا خیلی عوض شده بود .
آروم سلام کرد و دویید سمت اتاق کوچیکه که همیشه اونجا بازی میکردیم..
بچه هارو جمع کرد دور خودش و با ذوق از کادویی که دایی به خاطر جشن تکلیفش واسش خریده بود حرف زد ؛
دیگه نگاهمم نمیکرد ، رفتم جلو و گفتم :
زینب میای خاله بازی کنیم؟!
روسری ساتن گلدارشو کشید جلو و گفت :
نه دیگه نمیتونم بیام .
گفتم : چرا؟
گفت : دیگه پسرا با پسرا دخترا با دخترا بازی کنن .
گفتم : تو که همیشه التماسم میکردی میگفتی بیا خاله بازی ؛ حالا یهویی چی شد خانوم خانوما؟؟
_خب دیگه بزرگ شدم آقا حسین .
اولین شکست عشقیم رو اونجا خوردم که بهم گفت آقا حسین ، آخه نا سلامتی تو بازیا همیشه بابا بودم و زینب مامان ، کوچیکترهام بچه هامون بودن، یه شبه شدم آقا حسین!
پرسیدم : ینی اون همه بزرگ شدی که دیگه حتی نتونیم نون بیار کباب ببر هم بازی کنیم؟!
گفت : ببین من فقط میتونم به ۳نفر دست بزنم..
نه نه بعدش ریز خندید و گفت : ۴نفر ؛ بابا و داداش و اقاجونم...
_چهارمی کیه اونوقت؟!
+گوشتو بیار! نزدیکش شدم و دم گوشم گفت :
کسی که دوسش دارم ، خب شوهرم.
خودمو کشیدم عقب ، گفتم :
مگه من بابای بچههات نبودم زینب؟!
خندید و گفت :
اونا که بازی بود ، من واقعیت رو میگم.
همونجا بود که قسم خوردم بشم چهارمین نفری که میتونه با زینب نون ببر کباب بیار بازی کنه .
از اون روز تا همین دیشب فهمیدم تو هر رکعت نماز نباید قنوت رفت چون باطله .
آخه یادمه کلاس چهارم تو کتاب هدیههای آسمانی خوندیم که تو قنوت هر دعایی برآورده میشه .
منم روزی ۲۰ تا قنوت میرفتم تا زینب بر آورده شه ، آها گفتم دیشب!
آره از دیشب دیگه قنوت نرفتم ، چون برآورده نشد زینب ..
امشب فرودگاهم و منتظر که نوبت پروازم شه ، تو فکر بودم ، با صداش سرمو بلند کردم..
بگم جا خوردم دروغه ؛ چون حسم میگفت میاد .
_آقا حسین بی خبر کجا؟!
نپرسیدم از کجا فهمیدی دارم میرم ..
اون لحظه که این سوال مهم نبود ، بود؟ نه .
ادامه داد - شانس اوردیم زود رسیدیم . .
+رسیدید؟کیا؟
_با بچهها اومدیم .
با دیدن دخترخالهها و پسرخالهها گفتم :
ولی خودمونیم بچه هامون چه بزرگ شدن ؛ مثل همون قبلنا که موقع خندهاش چال کوچیکی رو لپ سمت چپش می افتاد ،
خندید و گفت : خودمونم بزرگ شدیما ..
+حواسمو پرت میکنن
چینی به پیشونیش داد و گفت: چی؟!
گفتم : میشه یه قولی بهم بدی؟!
چشماش رنگ گرفت :
_چه قولی؟
+اون موهای بورت .. میشه مثل زینب ۹ساله موهاتو بپوشونیشون؟! آخه حیفن!
نگاه غریبه نباشه روشون بهتره.
شالشو کشید جلو..
گفت: واقعا میخوای بری؟
+نرم؟
_نمیدونم
+بگی نرو نمیرم
_آیندت چی؟
+مهمه؟
_مهم نیست؟؟؟
+تو باشی نه!
ساکت شد ، هیچی نگفت و فقط چشمای عسلیشو دوخت بهم ، ولی من آدمش نبودم ؛ منظورم اینه آدم حرف از چشم بخونی نبودم..
صدای پخش شده از بلندگوها چشمامو از چشمای گرمش جدا کرد :
پرواز شماره ی ۴۴۱ به مقصد . . .
+من دیگه برم! چیزی نمیخوای بگی!؟
سکوت کرد ، عیبی نداشت ، همین سکوتشم شنیدنی بود .
رفتم ؛ شاید چند قدم ؛ داد زد : حسین!!
برگشتم سمتش..کف دو تا دستاش رو به سقف بود، گفتم: جانم؟
گفت: میای نون بیار کباب ببر؟!
حرفش لبهای قفل شدم رو از هم جدا کرد با خنده گفتم : بازی یا واقعیت؟
گفت : واقعی تر از اینکه الان زینب رو به روته
نزدیکش شدم و گفتم : به شرط خاله بازی بعدش قبول! خندید.
دستامو گذاشتم رو دستاش!
اون لحظه بود که جواب همه قنوتای بچگیمو گرفتم ..
شدم چهارمین نفرش ؛
شدم حسین!
- مہنویس .
شاید این گذر زمانه که بهت ثابت میکنه با اخلاقیاتی که داری کی ، کجا و کِی کنارت میمونه و بهت ثابت میکنه چقدر تو دوست داشتنی هستی و برای بودنت و حالت ؛ حاضر به انجام هرکاری هست . .
لفظ رفیق برای همچین آدمی شاید کم باشه ، فراتر از اینا میشه به کار برد براش ››
تو را دوست دارم
بیشتر از نوشتنِ آخرین سطرِ مشقهای مدرسه
بیشتر از تقلب در امتحان
حتی بیشتر از بستنی قیفیهای قدیم و پفکهای طعمِ پنیر
تو را بیشتر از توپهای پلاستیکی کوچههای خاکی . .
این را که میدانی چقدر بود
بخدا تو را از خوابِ نرسیده به صبح هم
بیشتر دوست دارم ، بیشتر از صبحهای جمعه . .
عصرهای لواشک و آلوچه
تو را از زنگهای تفریح هم بیشتر دوست دارم .
بیشتر از خیلی بیشتر از زیاد
من تو را یک عالمه دوست دارم"
- افشین صالحی -
کاش بفهمی دوست داشتنت خورشید نیست که
دمِ صبح طلوع کنه و غروب بره پی کار و زندگیش ،
حتی مثل ماه ام نیست که فقط شبامو درگیر خودش کنه ،
تو و دوسِت داشتنت واسه من مثل اسمونه ؛
همیشه سرجاش هست ،
حتی اگه یه وقتایی تاریک باشه و یه وقتایی آبیِ روشن ،
حتی اگه از چشام بارون بیاد و قلبم از سردیِ تو یخ بزنه .
در من ترانهای نبود ، تو خواندی
در من آینهای نبود ، تو دیدی
ریشهای بودم در خوابِ خاکهای متبرک ، بیباران در نگاهِ تو سبز شدم !
- محمدابراهیم جعفری .