هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
داشت میگفت :
«ما اولین گریهمون برای امام حسین، شبِ علی اصغر تو بغل مادرامون بود...»
کوه ؛
سنگین
سرگردان
خونسرد
باد میآمد
ولی خاموش
ابر پر میزد
ولی آرام
[#سهراب_سپهری]
به وقت ِ۱۷☫
_
ادبیات، نغمهای دلنشین در گسترهٔ فرهنگ و اندیشه است که جان آدمی را به دنیای زیبایی و معنا پیوند میدهد. واژهها در قلمرو ادبیات، از مرزهای عادی فراتر میروند و جامهای از احساس و خیال بر تن میکنند. شعر، زمزمهٔ روح و نثر، روایتگر تجربهها و اندیشههای انسان است. در آینهٔ ادبیات میتوان شکوه تاریخ، لطافت عاطفه و ژرفای خرد را مشاهده کرد. هر اثر ادبی چراغی است که راه فهم زندگی و حقیقت را روشنتر میسازد. از همین رو، ادبیات را میتوان گنجینهای ماندگار از زیبایی، دانایی و انسانیت دانست.
[من]
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینجا هیئت نیست، کنار چهارراه وصال جایی که یکم از هیئتهای در خیابانهم حتی دوره، اما مردم تو مسیرن. تقریبا همه طول خیابون زنهای چادری، مردهای مذهبی و بچههاشونن که میزن سمت هیئتهای مختلف. یادمه یه بار زهرا بهم میگفت توی پاسارژهایِ اقدسیه، تویِ تهران، پایتخت ایران اسلامی، خیلی سخته که بخوای با چادر تردد کنی. عبایی و محجبه مانتویی بودن خیلی بهتره. چون نگاهها بده، چون جو منفیه، و چون فضا برای تو، تویِ مسلمونی که دین رسمی این کشور رو داری، نا امنه.
برگردیم به چهارراه وصال، دوتا دختر با تاپِ نیمتنه، تاپِ نیمتنه سفید، شبِ عاشورا، با ماگهای تو دستشون، خنده کنان از وسط جمعیتِ مذهبی میگذرن و ته دلشون، هیچترسی ندارن چون مطمئنن این آدمها هیچ بلایی سرشون قرار نیست بیارن. چون مردم مذهبی زیادی نجیبن و چون شاید ده سال پیش باید یکی میایستاد و میگفت این وضع افتضاحیه که اومدی تو خیابون.
چون خاک کربلا نشود سجدهگاهِ عرش
خون حسین ریخت بر آن خاکِ مُشکبار
[#صائب_تبریزی]