هرچه با من اینجاست رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد...
[#هوشنگ_ابتهاج]
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
[#قیصر_امین_پور]
شوق میآمد ،
دست در گردن حس میانداخت!
فکر بازی میکرد
زندگی چیزی بود
مثل یک بارش عید ،
یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت
صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود ...
[#سهراب_سپهری]