وسط ِآشپزخونهٔ بدون فرش دراز کشیدم و گریه میکنم.مامان میگه که از جلوی در یخچال برمکنار.همین کار رو میکنم و به ادامهٔ اینبساط فرصت ِابراز میدم.
مهدی و دوستاش پشتدرن.با اشکام میرم تو اتاق و با himym غصههامو شریکمیشم.سعی میکنم اشکام نریزه.
معجزه میشه و یکساعت رو جور ِمتفاوتی میگذرونم.
ؤ
معجزه
معجزه
معجزه
امسال معجزهٔپاییزی خودش رو زودتر نشونم داد.
چندبار پشت ِسرهم میگم که تابستونپارسال خیلیخوب بود و دوباره بهزور اشکامو جمع میکنم.
برام نوشتهکه:"میخوای تا شهریور تمومنشده بریم جایی؟ مثلا کتابفروشیدی؟"
ایندرحالی بود که من مستأصل دراز کشیده بودم روی سرامیک و داشتم دوران ِسوگم رو میگذروندم.
درستهکه احتمالا شاید نتونیم بریم "جایی" اما لبخندم اندازهٔ باند فرودگاه کش اومده بود.