هدایت شده از سکوتِ شَب
میشه عکاس بود و شهید شد.
میشه مستند ساز بود و شهید شد.
میشه کار رسانه ای کرد و شهید شد. :)
ویین
نامیبیا جاییه که بعد بیابان به اقیانوس میرسی.
جایی که بعد ناامیدی محض ؛
امید هست .
صبح انگار بوی باران میآید.
اتاق از بوی سنگِ خیس،
و خاکِ به هوا بلند شده، سنگین است ؛
هوا مرطوب است و بوی خاک میدهد.
نفس عمیقی میکشم و
پاورچینپاورچین سمت پنجره میروم
تا فقط بینیام را به سطح سردش بچسبانم.
نفسم را احساس میکنم
که روی شیشه بخار میکند.
چشمهایم را با صدای ملایم شرشری
که از میان باد بهگوش میرسد میبندم.
قطرههای باران تنها به یادم میآورند
که قلب ابرها میتپد.
قلب من هم میتپد.
_خردم کن🪄 .