ویین
عشق را هزاران زبان است .. و او همه را میدانست. نه به واژههایِ خاکی که به نگاههایِ آتشین ، به لم
کاش من هم میتوانستم
مانند او ؛
با زبانِ عشق حرف بزنم ..
بیآنکه کلمهای بگویم ،
تمامِ وجودم فریادِ دوستداشتن باشد .
اما او تنها کسی بود
که گویاتر از هزاران جمله
در سکوت میدرخشید و
هرگز نیازی به سخن نداشت...
ویین
کاش من هم میتوانستم مانند او ؛ با زبانِ عشق حرف بزنم .. بیآنکه کلمهای بگویم ، تمامِ وجودم فریا
وقتی راه می رفت ؛
گویی زمان هم به
احترامش آرام تر می گذشت .
نگاهش عمیق تر از آن بود
که با کلمات توصیف شود ..
چشماناو دریایی آرام بود که در اعماقش
طوفان های عاطفی جریان داشت ..
هر اشاره اش ؛
هر لبخندش ؛
هر اخمی که میکرد
فصل جدیدی از یک داستان فاقدحرف بود .
من دلم نمیخواد یکزندگی بینقص رنگیرنگی
داشته باشم و تمام امکانات برای خوب بودن
و رنگی رنگی بودنش فراهم باشه ؛
ولی این رو میدونم که دلم میخواد از زندگی
سادهء خودم لذت ببرم و مقایسه کردن خودم
با دیگران این رو خراب میکنه .
امروز مکرر شنیدم که آدمهای مختلف
به جای خالی آدمها اشاره میکردن
و این باعث شد از خودم بپرسم :
" من چجوریام و اگه نباشم جای خالیام حس
میشه ؟ "