ویین
امروز بعد مدتها حس زندگی رو دیدم که جریان داشت ؛ توی ازمایشگاه موکت شدهء مدرسه نشسته بودم سرم رو
زندگی جز این چیه عزیزمن ؟!
جز همین لحظه ها ؛
لحظه های ساده ِساده .
دلم میخواد از ۵ اردیبهشت ِ ظاهر حفظکن
بنویسم ؛
ولی حتی برای فکر کردن بهش هم خستم ؛
شب بخیر 🌹 .
چقدر کلمه و چقدر حرف نگفته
و چقدر فکر ننوشته و چقدر پتانسیل کم و
کارای موردعلاقه زیاد ..
فکر کنم هر وقت خواستم بنویسم ؛
انگیزه نوشتنم تحلیل رفته و بهجاش
انگیزه زیادی برا خوندن اومده ..
شایدم هروقت خواستم درس بخونم ؛
یه نقد درست و حسابی از یه سریال اومده تو ذهنم
و مگه میشه ننوشتش ؟!
_
کارهای موردعلاقم دورم
عموزنجیرباف بازی میکنن
و زنجیرشون درحال گسترش ِ
تا حدی که من فقط به نگاه کردنشون اتکا کنم .
هروقت به منظور نوشتن
به افکار دقیقم نگاه میکنم ؛
کلمه ها نگاهشون رو ازم میدزدن * ..