ای سرزمین عشقآلوده به رنج،
چند اشک در خاک تو جاریست؟
چند قلب بر شمشیر زمانه میشکند؟
غزه، ای درد بیپایان،
ای سرودهی خون و خاکستر،
ای میهنی که زخمها را چون نخل بر دوش میکشی،
و برای آزادی چون ابر تشنهای،
و چون کوه استوار میمانی.
در هر گوشهات حکایتی است،
در هر سنگت فریادی نهفته،
در هر کودکت مادری انتظار میکشد،
و در هر آسمان چشمی اشکبار است.
غزه...
تو همان عشقی که هرگز نمیمیرد،
همان امیدی که شکست نمیخورد،
همان ماهی که تاریکی را میدرخشد،
هر چند که دود آن را بپوشاند.
نشستهام ..
سعیکردم خستگی که بهجانم
از صبح نشسته بود را از بین ببرم ؛ اما نشد .
استرس وجودم را فرا گرفتهاست ..
کارهاینکرده ؛ تیکنخورده و ..
ویین
نشستهام .. سعیکردم خستگی که بهجانم از صبح نشسته بود را از بین ببرم ؛ اما نشد . استرس وجودم را فر
شاید حتی کاری را از قلم انداخته باشم ..
چقدر این حس دلهره آور است ( :
تا حالا شده حسکنین
بعضیچیزها داره حیف میشه ..
سالها تلاش ، مدتها شببیداری ،
خسته خونه برگشتنهایمکرر ، اونهمهصفحه
کتاب خوندهشده ، دورههایشرکتکرده ...
همشون باهم حیف بشه ؟ ..
حس عجیب و بدی ِ !
خدایمن مهربونتر از اونحرفاس که
حیفش کنه .. شاید یکجور امتحان ؛ نه ؟