نشستهام ..
سعیکردم خستگی که بهجانم
از صبح نشسته بود را از بین ببرم ؛ اما نشد .
استرس وجودم را فرا گرفتهاست ..
کارهاینکرده ؛ تیکنخورده و ..
ویین
نشستهام .. سعیکردم خستگی که بهجانم از صبح نشسته بود را از بین ببرم ؛ اما نشد . استرس وجودم را فر
شاید حتی کاری را از قلم انداخته باشم ..
چقدر این حس دلهره آور است ( :
تا حالا شده حسکنین
بعضیچیزها داره حیف میشه ..
سالها تلاش ، مدتها شببیداری ،
خسته خونه برگشتنهایمکرر ، اونهمهصفحه
کتاب خوندهشده ، دورههایشرکتکرده ...
همشون باهم حیف بشه ؟ ..
حس عجیب و بدی ِ !
خدایمن مهربونتر از اونحرفاس که
حیفش کنه .. شاید یکجور امتحان ؛ نه ؟