چقدر کلمه و چقدر حرف نگفته
و چقدر فکر ننوشته و چقدر پتانسیل کم و
کارای موردعلاقه زیاد ..
فکر کنم هر وقت خواستم بنویسم ؛
انگیزه نوشتنم تحلیل رفته و بهجاش
انگیزه زیادی برا خوندن اومده ..
شایدم هروقت خواستم درس بخونم ؛
یه نقد درست و حسابی از یه سریال اومده تو ذهنم
و مگه میشه ننوشتش ؟!
_
کارهای موردعلاقم دورم
عموزنجیرباف بازی میکنن
و زنجیرشون درحال گسترش ِ
تا حدی که من فقط به نگاه کردنشون اتکا کنم .
هروقت به منظور نوشتن
به افکار دقیقم نگاه میکنم ؛
کلمه ها نگاهشون رو ازم میدزدن * ..
ویین
آخرین ایستگاه امید ؛ پس از سقوط ِ کامل .
ملجأ آن هیچ "جایی" است
که در عینِ خراب شدنِ همهٔ "جاها" وجود دارد.