ویین
بیشتر آدمها فقط نتیجه رو میبینن و با معیار نتیجه حق قضاوت کردن به خودشون میدن * .
امروز کیمیدونست
من بالغبر ۱۳۷۸۸۹۸ بار شکافتم
و شکافتم و شکافتم و شکافتم ؟
و فقط به خطوط بهمو رسیده ولی پارهنشدهام
نگاه کردن .
هدایت شده از نمیدونم کجاست!🇵🇸
شما نمیفهمید استاکریِ یمشت دختر چقد میتونه وحشتناک باشه.
من خیلی آدم ِ" نمیتونم گذشتهرو رها کنم " ای هستم ..
اینروزا فقط پیامای قبلی چنل رومیخونم
و به یاد اونروزها یا گریهمیکنم یا قهقه میزنم .
چالش بهاینگونه است
که من هر روز یکسوال مطرحمیکنم ؛
و جوابهامون رو
بهشکل ناداستان یا جستار مینویسیم ..
ویین
چالش بهاینگونه است که من هر روز یکسوال مطرحمیکنم ؛ و جوابهامون رو بهشکل ناداستان یا جستار م
حالا " جستار نویسی " چیه ؟
جستار به معنایلغوی یعنی بحث .
حاصل یکفکر شخصی عمیق ِ ..
تو فکر میکنی ، برات سوال مطرح میشه
یا بهدنبال جواب سوالی هستی ..
اون رو مینویسی .. میتونی با یکخاطره
یا یک دیالوگ یا هرچیز تامل برانگیزی شروع کنی .
یکجورایی توی یکچیز سطحی دنبال معنا و عمق میگردی .
نوع نوشتن هم توی جستارنویسی باید طوریباشه
که اونبچه باهوشه توی کلاس بفهمه !
بازی با کلمات ، دنبال چیزهای ناب ولیساده بودن
، دنبال کلیشه نرفتن و موضوعات اصولا بحثبرانگیز !
ویین
حالا " جستار نویسی " چیه ؟ جستار به معنایلغوی یعنی بحث . حاصل یکفکر شخصی عمیق ِ .. تو فکر میکنی ،
مثال ؛
«همه میگن نوجوانی بهترین دورهٔ زندگیه ؛
اما من بعضی روزها اصلاً
اینطوری احساس نمیکنم .
شاید چون توقعهامون با واقعیت فرق داره...».
ویین
چالش بهاینگونه است که من هر روز یکسوال مطرحمیکنم ؛ و جوابهامون رو بهشکل ناداستان یا جستار م
" ناداستان " یعنیچی ؟
ناداستان همون دنیای واقعیته نه تخیلی !
هر نوشتهای که از واقعیت میاد...
نه از تخیلِ صرف ، توی این دسته قرار میگیره .
از یادداشتهای روزانه ، خاطرات شخصی گرفته تا تحلیلهای اجتماعی ، معرفیکتاب
و حتی پستهای عمیق تو اینستا و هرجایسوشال مدیا !
چیزی که ناداستان رو جذاب میکنه و خواندنی ؛
صادق بودن فرد ِ نویسنده است !
ویین
" ناداستان " یعنیچی ؟ ناداستان همون دنیای واقعیته نه تخیلی ! هر نوشتهای که از واقعیت میاد... نه
مثال ؛
«آن روز باران میبارید
اما نه از نوع زیبا و پرعاطفهاش !
بارانی سرد و چسبنده که کتم را تنگتر میکرد .
پانزده سالم بود و کیفم پر از ترس بود ؛
ترس از معلم ریاضی ، از پدرم ،
و از آن نمرهٔ قرمز که
مثل لکهای روی برگهام چسبیده بود..».