چند دقیقه پیش ؛
باد اروم چادرم ُ به بازی گرفته بود
آوینی تو گوشم میخوند
هوای بوی یاس میداد
زندگی جریان داشته ُ
من آروم بودم ..
نمیدونم کلمه ای
برای این حس ساخته شده یا نه ..
این حس که ..
خیلی آرومی ؛ خیلیخیلی
ولی خودتت رو گم میکنی
مغزت اطلاعات مختلف رو میاره
جلوی چشمت ُ سعی به نابودیشون میکنه * ..
دلم برای تمام این لحظات تنگ میشه ؛
و حس میکنم کلماتم گنجایش کمتری پیدا کردن
برای نگه داری این دارایی های باارزش * ..
دلم ریواچ نامیب میخواد (((( :
نه دلم ریواچ احساسات و لحظات
موقع دیدن نامیب رومیخوادد ..
ویین
دلم ریواچ نامیب میخواد (((( : نه دلم ریواچ احساسات و لحظات موقع دیدن نامیب رومیخوادد ..
هرکس یهپازل داره تو زندگیش
که کمکشمیکنه به خوشبختی
نزدیکتر بشه ..
فکر کنم پازلمن یهبار توزندگیم
خراب شده .
برای همین دارم تمام تلاشم رو میکنم
تا دوباره درستش کنم
آسون نیست ؛
زندگیای که توش در حال جبران
اشتباهاتت باشی ، سخته .
-- namib / نامیب