قربون صدقهآدم ِ کوچولویی میرم
که قدمهاشو کوچولو کوچولو برمیداره .
ریز میخندم و رو به مادرم میگم :
" میدونستی نینیمون یک
مجموعه حساب میشه ؟ "
در جواب چجوری مادرم میگم :
" مادرمن ! یک جامعه بر ناز بودنش اتفاق نظر داره
یک مجموعهءتکعضوی که فقطام مالخودمه . "
مادرم چیزینمیگوید .
نگاهم معطوف پاهایش میماند که سعی میکند بدوند .
قهوه زیادی داغ است ...
لبم را میسوزاند ؛
لیوان را عقب میکشم و چهرهام درهم فرو میرود .
آرام دوباره روی میز میگذارمش و
برای درخواستاو دنبال ایدهای در پینترست میگردم .
پیدا میکنم آنچه را خواسته بود .
به ایتا میآیم و صفحهرا بالا و پایین میکنم ؛
حدود دو_سه دقیقه .
به قهوهام لب میزنم ؛ هنوز چهرهام را درهم میکشد !
بهقول دوستی هیچچیز در دایرهء عدل خدا
جابهجا نیست ..
خداوند تمام چیزهای زندگیترا متعادل برنامه ریزی کرده .
بعد از ساعتها زبانخواندن
بالاخره هیجانیهست ؛ هیجانی از جنس سقوط ماشین !
پایهءروی کتابکار را نگاهمیکنم
چقدر پیرگونه و دور از ذهناست برایم
این پایهءتحصیلی ..
یادم میآید
آن زمان که کودکی بیش نبودم
و برای رسیدن به قفسه چهارم کتابخانه باید
چارپایه و صندلی زیر پایم میگذاشتم
فکر میکردم بزرگشدن یعنی ۱۱ساله شدن !
گذشت و گذشت و من ۱۱ساله شدم و بعد ۱۲ ساله و بعد ۱۳ ساله و ۱۴ ساله و ...
و حال چقدر بزرگم در تخیل کودکیهایم .
یازده سالگیام را یادم میآید . اندازه ۱۱ سال هر روزش طول کشید .. و انقدر پروسهء تمام شدنش کش آمد که برادرم گاهی اوقات وقتی بحث فیلم +۱۴ میآید
و من به او فخر میفروشم که بالای ۱۴سالم است ،
با شوخی میگوید " توکه هنوز ۱۱سالته " و بلند میخندد .
۱۱سالگی پرثمری داشتم و زینب ِ الان ساختهءدستاوست .
باز با خودم فکر میکنم :
" یازدهسالگیام بزرگبودن نبود
اما شروع سیری بود برای بزرگشدنم "
مسئولمان عکسی را میفرستد که قیافهاش به طراحی هوشمصنوعی میخورد ..
از ما مشابه آن را میخواهد که با هوش مصنوعی بسازیم .
حیف که نمیتوانم بگویم پشت آن خطوط گرافیستی نشستهبوده .