زیاده چیزی نمیخواهم .
چیزهای ساده و کوچکی را میخواهم که
تاحال شکرشرا بهجای نیاوردم .
روزهایی که با آنها میگذرانم را بیشتر از هر اوقاتی میپسندم .
روزهای زیبا _هرچندباخستگی_ و بدونوابستگی ، خوش فکرانه .
امروز که برام زمزمهکرد : " مندعا میکنم برای ردشدن این روزهایتاریک .. "
دلم میخواست محکم در آغوششبکشم و اشکامو راهیگونههام کنم ..
اما فقط با چشماییغمزده و مملو از اشکهای نریخته شده بهش نگاه کردم و حتی ذرهای حرکتهم نتونستم بکنم * ..
ترس وجودم را در آغوش گرفته .
ترس از آیندهای مبهم که نمیدانم با اعمال امروزم مرا در کدام جاده قرار میدهد و من را در کدام سمتاز روزگار سوقمیدهد .
در ذهنم متنی را برای ستایش آماده میکنم :
"ستایش عزیزم !
ای کسی بودنت زیباست و نبودنت .. آه از نبودنت که حتی خطور فکرش مرا در غمیفرو میبرد .
این کلید را برایت میفرستم که هنگامی که گمانکردی احوالاتت به مو رسیده و میل به پارهشدن دارد به یادمبیافتی و من را کلیدی فرض کنی برای رسیدن به آرامش .- هرچند که تنها پناهاواست . اویی که ما از آنیم -(این را احتمالا نمینویسم .) "
وا میخواین بگین اصلا دلتون برام تنگنشده ؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2212614
آه ای آرزوهایم ! من میدانم روزی با منشاءاصلی نوای خوش طنینشما که اکنون از آسمان صدایش را میشنوم دست پیدا خواهم کرد .
تا آنجا احتمالا راهدوری است ..
اما منبرایرسیدن همواره مجنونم .