غم در صورتم مینشیند ...
ناراحتم .. آنچیزی که میخواستم نشده بود
و در نهایت طبیعیاست غمدر صورتم خانهکند .
وسایلم را جمعکردم و به سمت نمازخانهروانه شدم ..
وقتی به حیاط رسیدم زیبایی برف مرا مدهوشساخت و تمام غمهای زودگذر دنیایمرا به باد ِفراموشی سپردم ..
در وجودم زمزمهکردم "که خدا چقدر دقیقتر از آنچهمن فکر میکنم و در تصور من میگنجند مرا دوست دارد ".
به سختی نگاه از برف گرفتهام و برایاینکه بهنماز برسم
قدمهایم را تند کردم .
و برایهانا بمان و بجنگ .
هدایت شده از نــفس؛
حرف های محبوس و گفته نشده ای که شاید گفتنشان دردی دوا کند..؛
شاید تلنگری باشد برای به خود برگشتن و رهایی از غمی کهنه...
شاید دری باشد برای شروع جریان و تفکری نو و تازه!
...
فکرم را خالی از دغدغه های همیشگی کرده بودم و به زندگی های پوچ و توخالی فکر میکردم،عقیده های پوچ و توخالی ای که مسیرشان اشتباه بود؛اشتباه بود چون اشتباه آموخته بودند .
اشتباه هایی که حالا برایشان پرستیدنی شده بودند .
دردناک بود؛خیلی دردناک...
فکر به طعم زندگی شان روحم را آزار میداد...
جملات اشتباه را که از زبان های اشتباه شنیده بود عقیده هایش مینامید و با افتخار توضیح ـشان میداد و من تأسف میخوردم، زورم هم فقط به خودم و ذهنِ آشفته ام میرسید؛ خودخوری میکردم .
دوستش داشتم، هم وطنم بود؛
قلبم صدای(سخت زندگی نکن،به اشتباه تمامش نکن)را فریاد میزد .
دلم برایش آتش گرفت؛
تصمیمم را گرفتم، کمکش میکنم؛ کمکش میکنم که طعم زندگی با چاشنی آرامش را هم بچشد و انتخاب کند...