ویین
بودنت به جان و روحآدمی میچسبد .
بازی با کلمات ِ ثقیل را بلد نیستم ؛
بازی با کلمات ساده برایم چهبسا راحتتر و دوستداشتنیتر است ...
از کلمات ِ زیر انتظار عالیبودن را نداشته باشید و صرفا با مزاح بخوانیدش . وی فقط از احوالاتش دم میزند .
ویین
بودنت به جان و روحآدمی میچسبد .
آنگونه به وجودم میچسبی و همچون عشقه دورتادورم را احاطه میکنی که من گاهی اوقات از بودنت میترسم . میترسم شاید زمانی که از ریشه خشکیدی _ که امیدوارم به زودی نباشد و با نوع ِ قربانصدقههای کلیشهای تولدی در یکراستا باشد*_
من نتوانم مانند سابق زندگی کنم . همانطور که تفاوت داری با دیگران ؛ سهمی از وجودم که برای توست نیز بادیگران متفاوت است . بودنت در زمانی که صرفا حضور داری برایم نشاطآور است اما وای! وای از حاضر نبودنت که قانون ِ پایستگیجرم را به بهترین نحو اجرا میکند ؛
میزان شادی بودنت را با میزان غمنبودت، به خوبی متوازن میکند . لکن ،که فقط غمرفتنت نیست که سبب آزردگیاحوال است ؛ بلکه تامل در این موضوع که روزی حضورت را برای آخرینبار میچشم ناگریز من را غمگینتر میکند .
ویین
بهکتاب ِ جالبی برخوردم ..
" دویست سال پیش که ایران زیر حملهی آتش توپخانهی روسیه بود، عباس میرزا نایب السلطنهی قاجار به این نتیجه رسید که تنها راه نجات ایران کسب «دانش روز» است. پس چند جوان ایرانی را در سفری پرماجرا به لندن فرستاد تا فنون و علومی چون اسلحه سازی، نقشه برداری، طب و زبان انگلیسی را بیاموزند و با دست پر به ایران برگردند. نایل گرین استاد دانشگاه لسآنجلس با تکیه بر سفرنامهی فارسی میرزا صالح شیرازی طی ۹ سال پژوهش در اسناد وزارت خارجهی بریتانیا و گشتن در میان خاطرات سیاستمداران، دانشمندان و دانشگاهیان انگلیسی می کوشد تصویری کامل از زندگی و تحصیل آن ها در آن سال ها ارائه دهد، مطالعه ی این کتاب برای کسانی که میخواهند بدانند «جامعه ی ایرانی چگونه مدرن شد» توصیه میشود . "
خدایا !
من میدونم که چقدر دقیق برمن زل زدی .. چقدردقیق حال و احوال من رو و شرایطم رو میدونی ؛
خودت درستشکن .. اگرهم به صلاح نیست من رو به سمتی هدایت کن که بهترین ارمغان رو برام داشته باشه .. که همهچیز توی دست توئه و من در پیشگاه تو عدد و رقمی اصلا به حساب نمیآم .
همه از دستم شکارن که :
" عزیزم ؛ شما از اوناشی که فقط بهر تماشا یه جهان آمدهای ؟ یا ریاکت و اینا هم بلدی بدی ؟"