اولین باری که با مدرسه
رفتم مشهد پارسال بود ..
وقتی رسیدیم مشهد برف شروع کرد
به باریدن ؛
وقتی توی برفا قدم برمیداشتی
برف تا زانوت رو میگرفت ...
با بقیه بچه ها قرارمیذاشتیم
که ساعت ۳ بامداد پیاده بریم حرم ..
دفعه اول مدیرمون اجازه نداد
ولی از دفعه های بعد دیگه اصلا
راضی به با تاکسی رفتن نشد ..
پاهامون تو برف بی حس میشد
لپامون و نوکبینیمون گل مینداخت ُ
چادرامون رنگش از مشکی به سفید تبدیل
میشد تا برسیم ...
یکبار ساعت ۶ صبح بود ؛
اذان شده بود و بعد از زیارت و استراحت
میخواستیم بریم هتل ..
چشممون به یک صحن پر از خوشحالی افتاد
صحنی که پر از برف دست نخورده بود ..
توی برفا راه رفتیم .. لیز خوردیم ..
خواستههاموناز امامرو
روی برف نوشتیم ..
و آخر خادما اومدن بیرونمون کردن ..
این خاطره رو همیشه همراه با اشکِدلتنگی
و خواستههایبراورده شده و
دوستایخوبی که از اون سفر دارم
یاد میکنم ..
امروز برای هم یادگاری گذاشتیم ؛
با کلمات ، با نقاشی ، باعکس ،
با صحبت های لنگه به لنگهء رندوم ؛
با ابی کردن صورتامون ..
ویین
امروز برای هم یادگاری گذاشتیم ؛ با کلمات ، با نقاشی ، باعکس ، با صحبت های لنگه به لنگهء رندوم ؛ با
امروز یکی از اخرین بارها بود .
اخرین باری که بعضی
از معلمهامون رو میدیدیدم ..
اخرین باری که سرکلاس
روی صورت هم نقاشی کشیدیم ...
اخرین باری که مسابقهء
" تابلوعه کی از همه زشتتره"
گذاشتیم ...