این روزها خاطره انگیز
میگذره ؛
پر از خاطراتی ِکه من بعدا
دلتنگشون میشم ؛ به مقدار زیاد ..
ولی سردرگمم ..
درست و غلط عجیب
درهم تنیده شدهاست .
امروز ..
کلاس های ریاضی
مثل همیشه کش اومدند ..
کلاس دینی رو روی پله های پایین
سایت برگزار کردیم ..
کف نشین شدیم و یه داستان
طولانی از عکس های دفترچه ساختیم ...
روی برگ نامه رد و بدل کردیم و
حرف " ش " دادیم ؛
حرف ش ِ من این بود :
شدم خراب تو ایا
به من بدهکاری ؟!
کلاس زیست معلم نداشت ..
روی میز نشستم ُ با کسی که کنارم نشسته بود
سعی کردیم ریتم تکون دادن
پاهامون رو یکی کنیم ..
توی مدرسه فقط درسای فیزیک رو دوره کردم
و از خودم بابت اینکه کتابای برنامه مطالعاتی اون
روز رو جا گذاشتم دلخور شدم ؛
الان هم خسته ام و مقداری غمزده ..
خوشحالم و ناراحت ..
عجیبم و زیبا ..
و با اینکه خودم نیستم
ولی حس آدمیزاد بودن دارم ...
اونم یه آدمیزاد ِ طفلکی .
ویین
امروز .. کلاس های ریاضی مثل همیشه کش اومدند .. کلاس دینی رو روی پله های پایین سایت برگزار کردیم .
آدمیزادهای طفلکی ؛
چقدر سرجنگشون با خودشون زیاده ..
حتی توی انتخاب اسم برای احساسشون * .
حالا اینجاییم ؛
دقیقاً وسط لحظههایی
که قرار بود «زندگی» باشد.
نفس میکشیم، راه میرویم ،
حرف میزنیم ، اما انگار دوربین
روحمان روی «تار» است.
همهچیز درست سر جای خودش است ،
ولی چیزی کم است.
شاید حضورِ خودمان است .
دستهایمان مشغولِ کار است ،
اما فکرها هزار کیلومتر
آنطرفتر پرواز میکنند .
چشمها به صفحهها دوخته شده ،
اما دیدن اتفاق نمیافتد .
صدای آدمها میآید و میرود ،
ولی شنیدنِ واقعی کجاست؟
دلتنگی برای لحظاتی که
درحال رخ دادن ِ ؛
من رو غمگین میکنه .
وقتی میفهمم قلمم هم جوابگوی
ثبت نیست ؛
بیشتر غمگین میشم ..
روزهای عزیزم ؛
تو یادم با جزئیات بمونید ☁️ * .