حالا اینجاییم ؛
دقیقاً وسط لحظههایی
که قرار بود «زندگی» باشد.
نفس میکشیم، راه میرویم ،
حرف میزنیم ، اما انگار دوربین
روحمان روی «تار» است.
همهچیز درست سر جای خودش است ،
ولی چیزی کم است.
شاید حضورِ خودمان است .
دستهایمان مشغولِ کار است ،
اما فکرها هزار کیلومتر
آنطرفتر پرواز میکنند .
چشمها به صفحهها دوخته شده ،
اما دیدن اتفاق نمیافتد .
صدای آدمها میآید و میرود ،
ولی شنیدنِ واقعی کجاست؟
دلتنگی برای لحظاتی که
درحال رخ دادن ِ ؛
من رو غمگین میکنه .
وقتی میفهمم قلمم هم جوابگوی
ثبت نیست ؛
بیشتر غمگین میشم ..
روزهای عزیزم ؛
تو یادم با جزئیات بمونید ☁️ * .