برادر دوسالهام دور میشود و میرود وسط راهرو گریه میکند.منتظر آغوشمن است.فقط از پشت میز نگاهش میکنم.از من ناامید شده و دستانش را به سینه میچسباند به گونهای که انگار خودش را در آغوش گرفته.
ما آدمهایکوچک که تظاهر به بزرگی میکنیم،چندبار اینروایت را لمسکردهایم؟
مشکل ما اینبود که مورد آموزش قرار نگرفته بودیم!
ما انسانهای صاف و صادقی بودیم و صرفا هرچه را در نظر زلال دیدیم بر وجود خود جذب کردیم.