چندبار پشت ِسرهم میگم که تابستونپارسال خیلیخوب بود و دوباره بهزور اشکامو جمع میکنم.
برام نوشتهکه:"میخوای تا شهریور تمومنشده بریم جایی؟ مثلا کتابفروشیدی؟"
ایندرحالی بود که من مستأصل دراز کشیده بودم روی سرامیک و داشتم دوران ِسوگم رو میگذروندم.
درستهکه احتمالا شاید نتونیم بریم "جایی" اما لبخندم اندازهٔ باند فرودگاه کش اومده بود.