گوزنی با جای زخم گلوله
که هنوز دارد میدود برا حفظ
بقا ..
بقائی که ممکن است تا چند لحظهء دیگر
برایش بیمعنا شود
ولی آنقدر برایش دارای ارزش است
که تا آخرین نفسش
برایش میجنگد .. *
یه انقدر 🤏🏻 دیگه
در اثر زیستن توی این درس
تبدیل میشم به آلوتروپ خودم
و اسمم هم میشه zeynabite ((( :
ویین
" انگار قراره همهچیز جوردیگه ای رقم بخوره "
وقتی اتفاقی میافتد
گاهی به ظاهر کوچک و گاهی آشکارا بزرگ ؛
اولین چیزی که به ذهنم خطور میکند این
است :
که به واسطهء آن اتفاق همهچیز دگرگون
خواهد شد .
فرصت هایی را میشمارم که قرار است
از دست بدهم ..
تفکراتی که قرار است تغییر کند ..
و سرنوشت آرزوهایم که شاید
هیچوقت به ثمر نرسند .
ولی بعد از تمامشدن آن اتفاق ،
بدون پایانی هالیوودی یا پایانی بزرگ و متحولکننده ..
آشفته بازار ذهنم آرام میگیرد و
تفکراتم باعث پوزخند عمیق توسط خودم میشود ...
البته باید بگویم
آن لحظات یکدقیقهاش مانند یکقرن میگذرد
و این تفکرات حتی بدون حسکردن ان اتفاق
زیاد بعید نمیرسند .
از معلمادبیات هیچچیز در یادم نیست جز یک جمله ..
چون اصولا سرکلاسهایش کاری غیر از گوشدادن
به حرف هایش انجام میدادم ..
این جمله را ۲ سال پیش در انتقاد به یک متن کوتاهی
که من نوشته بودم گفت : بعضی از فکر ها فقط لایهءبالایی ذهنتون رو میگیره و وقتی درکشون کنیدوارد ذهنتون میشه .
حرفش را آنموقع جدی نگرفته ام ..
ولی الان خوب آن را میفهمم که درک لازم
است تا تو بتوانی در باب موضوعی با نگاه
های مختلف برایش راهحل بسازی یا به آن
وسعت دهی ..*