سردرد امانم را بریده ..
عصبیام ُمشوش ..
نیازمند دعوت شدن به آرامشم
ولی اطرافیان بر این آتش باد میدمند .
اگر میتوانستم گلولهای سمتشان نشانه میرفتم ..
دلم برای ذرهای آب پر میکشد
ولی آب هم جوابگو نیست ..
هرچقدر بیشتر این مایع حیات را میخورم
بیشتر احساس خطر حیاتم را میکنم .
این روزهارا ثانیه به ثانیهاش را میخواهم
مکتوب کنم ؛ تا بماند ..
در ذهنم بیمعطلی برای هر ثانیه کلمات را
ردیف میکنم ..
اما دستم به تایپ نمیرود ..
ویین
بالبخندیمحزون بهآسماننگریست ..
میدانستمزخمهاییرامیشمارد
کهبرایرسیدنبهاینفروغخوردهایم ..
ویین
قول می دهیم .. برایتان پایانی از جنس خودتان بسازیم .. هالیوودی ِ هالیوودی .. از آنها که آدمبد ها
آموختهءمکتبحضرترسول ُ
مدد گرفتهءحیدریم !
امشب بازهم تکرار میکنم ..
سرمانبرودقولمان ؛ نه !