خدایا یه وقتایی به قلبامون عقل بده ، والا عقلمون خسته شده از بس که چوبِ احمق بازیای قلبمون رو خورده ؛ دمتم گرم : ) .
از یه جا به بعد میرسی به حالی که انگار سِر شدی نسبت به همه چیز . دیگه حرفایِ کم و زیادِ بقیه اذیتت نمیکنه. دیگه نسبت به بدیهایِ اطرافیانت واکنشی نشون نمیدی. وقتی ناراحت میشی، دیگه استوریهای غمگین نمیذاری. دیگه پروفایلهای اکانتاتو مشکی نمیکنی. از یه جا به بعد با اینکه روحت داره درد میکشه، ولی دیگه هیچجوره حاضر نمیشی دردی که میکشی رو به بقیه بگی و یا رازهاتو برای هر کسی تعریف کنی. از یه جا به بعد، حتی اگه جسمت بزرگ نشده باشه هم، عقل و روحت قبلِ اون بزرگ میشن و برات یه چارچوبِ سفت و سخت به وجود میارن که زندگیت توی اون چارچوب پیش میره. از یه جا به بعد، وقتی حالت بد بود؛ به جای پیام دادن و زنگ زدن به دوست و رفیقت و گریه و زاری کردن، انتظارِ حرفای آرامشدهنده داشتن، کز میکنی گوشهی تنهاییت. شده تویِ تنهاییت ساعتها گریه میکنی، ولی حاضر نمیشی کسی از حالت خبردار بشه. از یه جا به بعد، به جای اینکه بخوای با هر اتفاقی بخاطر کسی یا چیزی بجنگی، دست روی دست میذاری و همه چیزو میسپوری به دست تقدیر. از یه جا به بعد، نه حالِ جنگیدن داری، نه توانش رو، و نه نیازی به بزرگ کردن موضوعی میبینی. از یه جا به بعد، میرسه زمانش که باید تنهایی همه سختیای زندگیت رو تحمل کنی. از یه جا به بعد، بخوای نخوای بزرگ میشی، حتی بدونِ اینکه خودت خبردار شده باشی .
تعادل احساساتم از دستم در رفته یا انقدر بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه عصبی و ناراحتم کنه یا انقدر حساسم که کوچکترین چیزی عصبیم میکنه، حد وسطمو گم کردم .