ضبطِ ماشین روشن بود!
حسین طاهری میخواند:
"هرکس که کند تهدید سیّدعلیِ مارا..."
شور گرفتم و بلند این تیکهاش را با آهنگ تکرار کردم و انگشتم را در هوا تکان دادم؛ درست شبیهه سحرِ امامی.
یکدفعه مامان و هادی با تعجب نگاهم کردند.
همان لحظه فهمیدم چه شد!
ناخودآگاه دوباره با دست بر سرم کوفتم.
یادم رفته بود تو دیگر نیستی...
قربانِ عمامهی مشکیت شوم تا کی قرار است هر روز از نبودنت صدبار بمیرم و زنده شوم؟
[۱۴۰۴/۱۲/۲۶]
وارسته
ماشینِ 206عه عزیزی که دیشب از پل فلزی رد شدی... اولش با خودم گفتم اینهمه دختر بیحجاب با اونهمه آرای
هرشب بیشتر از شب قبل، این اتفاق هزاران بار تکرار میشه و چه دوستایی که من این شبا قاطیِ مردمِ فهمیدهی کفِ خیابون پیدا کردم!
نوجوون که بودم با جعبه پیتزا و یه سری رنگ و چسب چوب واسه خودم یه شلف درست کردم!
نصبش کردم به دیوار اتاق و چیزای بدردنخوری که واسم ارزش معنوی داشتنو چیدم توش..
چیزایی مثل اون بلوطی که عیدِ چندسال پیش از یه درخت وسط مدرسه تو لردگان کندم.
یا شمعی که واسه اولینبار درست کردم و کجومعوج شده بود.
جعبه کبریت باحالی که از تهران خریده بودم.
مجسمههای کوچیک بامزهای که از سکسک نصیبم شده بود.
یا یه تصویر دوربری شده از مجله رشد که منو یادِ بهار میندازه...
این شلف و چیزای توش به جونم بسته بود!
اما الان چیزی جز یه لونهی کلاغ نمیبینمش.
برش داشتم و به جاش تصویرِ بزرگ آقای خامنهای رو زدم!
مامان اومد واسه سحر صدام بزنه.
دید بیدارم...
نگاهی انداخت به دیوار اتاق و گفت: بزرگ شدی!
خیره شدم به تصویر آقا و گفتم:
آره. یه روزه بزرگ شدم!
#تو
میدونی چیه؟
شاید جمعهی قبل اونطوری که منتظرِ شنیدن یه صدا از آسمون بودیم، باید منتظرِ اومدنِ خودت میبودیم!
شاید این یه امتحان بود...