ماشینِ 206عه عزیزی که دیشب از پل فلزی رد شدی...
اولش با خودم گفتم اینهمه دختر بیحجاب با اونهمه آرایش و ریخت و وضع تو ماشین الان بهم فوش میدن و رد میشن...
اما رسیدی بهم و دیدی که عکسِ بزرگ آقای خامنهای رو دستم گرفتم و سرچهارراه ایستادم...
پرچمتو آوردی از پنجره ماشین بیرون و بم گفتی: ماشالااا خواهرممم!
خواستم بدونی حالمو خوب کردی خیلی:)
این روزها اونقدر کلمه برای نوشتن و موضوع برای پروبال دادن دارم که نمیدونم برای تخلیهی ذهنم اول از کدوم یکی باید شروع کنم....
خدایا امشب ازت میخوام تکتکمونو از تو لجن زاری که خودمون واسه خودمون درست کردیم نجات بدی:)
کتابِ "مکیالالمکارم" رو خیلی دنبالش گشتم تهش همینجا پیداش کردم...تو کتابخونهی باباجان!